گرمک

شیرین ، خنک ، دلچسب و آبدار

گرمک

شیرین ، خنک ، دلچسب و آبدار

سلطان مردم دوست


سلطانی عدالت دوست بر آن شد که در ملک خود بگردد و احوال مردمش را جویا شود.

 

پس لشکرش آراست و با خدم و حشم  به راه افتاد تا خدمت مردم کنند.

 

چند فرسنگ نرفته از کنار مزرعه ای گرمک چون عبور کرد بوی هوس انگیز گرمک در مشامش خوش آمد.

 

پس از وزیر پرسید که برداشتن یک گرمک توسط شاه از مزرعه رعیت حکمش چیست؟

 

وزیر گفت: در برابر جایگاه بلند شما و خدمتی که جناب شاه برای امنیت و رفاه آن رعیت انجام میدهد، اهدای یک گرمک کمترین خدمتی است که یک رعیت در حق ولی نعمتش می تواند انجام دهد.

 

پس شاه دستور داد تا گرمکی از مزرعه چیدند و خدمت او آوردند و نوش جان کرد.

 

چون به راه افتادند اندکی بعد به باغ اناری رسیدند. شاه همان پرسید و همان شنید و همان کار انجام شد.

 

پس از باغ انار به تاکستان انگور و بعد به حوضچه ماهی و بعد به گله گوسفند و بعد به ...

.

.

هزار سال بعد گرمکی در کتاب تاریخ الحکمایش نوشت:

 

در سال 3500 مندرآوردی، سلطانی جائر روزی با لشکری عظیم و انبوه دست به غارت و تاراج ملک و مردمش زد. چنان شد که بر هر دیاری گذشت جز خاکستر و ویرانی چیزی بجا نگذاشت.


 

چو شاهـی از زمین برداشت یک سنگ      سپاهـــش بر کَـنـــد فرسنگ فرسنگ

 

دل از دنیــا بکن هر چنــد شاهـــــــــی      که شاهان را ولـع سازد چو خــــرچنگ

 

چو کرمی بر زمیــن بی دست و پا باش      که جـــز گـــورت نیـایــد عاقبـت چنــگ

 

به گـــور  ِ هر کسی یــک سنـگ باشد      به زیـــرش هـر کسی یکجـــور دلتنـگ

 



 گرمک نوشت: اینم اضافه کنم که اینقدر دزد دزد نکنیم. گاه خود در لشکر دزدیم و خبر نداریم.

 


گرمکانه: دست دزدی را که با دست میدزد باید قطع کرد. آنکه با ایما و اشاره میدزد کجایش را باید قطع کرد؟!!!

مردی و نامردی


مرا گوید که نامردی، به نامردان سلامم باد

 

نمی داند چه میگوید، به دانایان سلامم باد

 

 

نه هر کس کج کله بنهاد به گیتی خسروی داند

 

غلام خسروانم من، به کج فهمان سلامم باد

 

 

سرت سرخ و زبان سرخ و خدا داند دلت چون است

 

دل ِ سبزی اگر داری به دل داران سلامم باد

 

 

به وهمت قصه می بافی، به میلت وصله می دوزی

 

اگر این است خیاطی، به خیاطان سلامم باد

 

 

به قاضی می روی تنها، به تن ها می زنی تهمت

 

نه شرط معرفت باشد، به خود داران سلامم باد

 

 

به رگبارم چه می بندی؟ بزن باران ِ آرامش !

 

کجایت مثل بارانی؟ به آن باران سلامم باد

 

 

دل ِ گرمک پر از آب است، نشور در آن گناهت را

 

دل از ظن پاک و خالی کن، به دل پاکان سلامم باد

 

 

گرمک نوشت: اهل مجادله نیستم و از فحاشی بیزارم. نامرد هم نیستم و مردانگی دارم. (سندش هم موجود است). اهل نامه پراکنی هم نیستم و به خلوت خود خوب عادت کرده ام. پس دنیای گرمکی ام را عشق است.

 

حرف آخر: مرد را نامرد و نامرد را مرد نکنیم. این رسم مردانگی نیست. بپرسید! اگر نمیدانید؟

 


هشدار: تهرانی های عزیز! با توجه به اینکه زلزله گیر تهران برای تجدید روحیه چند روزی به شیرین آباد به سفر رفته اند، اکیدا توصیه میگردد تا مراجعت ایشان تمام نکات ایمنی را در صورت حدوث عنقریب زلزله رعایت فرمایید.


                                                                                                     روابط عمومی گرمکخانه

بخوانید اینجا را تا عمق خطر را درک کنید.

 


گرمکانه: زلزله آن نیست که خانه و شهر را آوار میکند، زلزله واقعی آوار کردن سکوت فرسوده و اندیشه کلنگی ماست.

سیب گلوی یار


غـــزل غـــزل تـرانــــــــه ام - برای وصـــــف روی تو


طبــق طبـــق کشیــــده ام - بــه دل من آرزوی تو



فقـــط فقــــط بــرای ِ مــــن - شمیم دلنشین تویی


بــه بــاد هــــم نمی دهــم - هوای عطــــــر بوی تو



قـــدم قـــدم گذشتـــــه ام  - ز کوه و مــوج و فاصله


بـه سختی آمـده به دست - وصـال گیــس موی تو




قــدح قــدح کـــــه خورده ام - شــراب چشـم ناب تو


هنــوز چشــــم ِ تشنــه ام - نشسته بر سبـوی تو



سبــــد سبـــد نمی شـــود - یکی شبیــه سیب تو


کسی نخورده سیب سـرخ  - چــو سیبــک گلوی تو           سیبک= همان سیب گلو



نفــس نفــس که می زنـم  - بخاطر حضــور توست


بـه هیــج جــا نمی کنــــم  - نظــر مگر به سوی تو



 

گرمک نوشت: شمیم حافظ به دماغم خورد، قلمم رفت در حال و هوای شاخ نباتم. چه می کند این حافظ!

 

حافظ نوشت: اهل فال زدن نیستم اما امروز بزرگداشت حافظ است و هوس کردم به دیوان حافظ فالی بزنم. گفتم هر چه حافظ شیرین سخن گفت باهاش هم آوایی کنم.


بیت اول فال من بود که عجب برخی کلماتش بجا بود. بیت دوم از امید گرمکی است اگر حافظ قبول بفرماید و به دل نگیرد.

 

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری   به یادگار بمانی که بوی او داری


میان ِ جمع ِ رفیقان، امیـــد ِ تنها را    مگر نظر تو نمایی که آبـرو داری

 


توجه: به اینجا سری بزنید. من میمیرم واسه همچین دست نوشته هایی. دست خودم نیست. با تشکر از یاس وحشی.



گرمکانه: حافظ نشدیم شاخ نبات مان به ما افتخار کند.

غرور پدری


بشکنــــد دستـــی که بــــر گـــل پـــــا بکوبد

 

وقــــــــت مجنونی فقط سر بر در ِ لیلا بکوبد


 

بشکنــــد پیمـانـه ی عمــــری که دستــــش

 

وقــــــــت ِ پیـــــری بــــــر   رخ ِ بــرنــا بکوبد

 

 

گرمک نوشت: از دست خودم ناراحتم. غرور پدر بودن مستم کرد.


 خستگی کار و شدت بیماری آتشفشانی ساخت که جز گدازه افسوس چیزی بر جای نگذاشت.


کاش او را نمی زدم. اف بر تو چرخ گردون! اف!


 

خبر نوشت: پیمان عارف فعال دانشجویی به جرم توهین به رئیس جمهور پس از خوردن  74 ضربه شلاق آزاد شد. ببینید! غرور پدر بودن چه میکند با فرزندان این دیار ! اف بر تو چرخ گردون! اف!


 

گرمکانه: پدر بودن رحمت است نه زحمت. کاش این را بفهمیم.

میلاد نور



مرا آهوی چشمت بر در آورد


به ایوان ِ طلایت  سر در آورد


طلایی گنبدت مـــرغ ِ دلم را


کبوتر کـرد و گردت پر در آورد


 

میلاد هشتمین اختر آسمان امامت، بر همگان مبارک

 

 

گرمک نوشت: اگر هنوز فکر می کنید می توانید با جناب شنگ پنجه در پنجه شوید، وقت تلف نکنید. شنگ دست به کمر بر روی رینگ ایستاده و مبارز می طلبد. بنده که همان ابتدا عذر تقصیر خواستم و گرمک نحیف خود را قاچ کرده پیش کش نمودم.

 

اینم زبان حال گرمک:


هرچـــه گشتیم غلط بود و غلط شنگ نبود      سنـــــگ یاقــــــوت فقط بود و فقط سنگ نبود

جنگ ِ با شنگ بسی کرده و مغلوب شدند     جمله سرهنگ به خط بود و به خط هنگ نبود


 

گرمکانه: رضا جان ! ترا در خیل پراونه ها غریب میخوانند. اگر غریبی این است پس غربای بقیع را چه بنامیم.

وحشی چشم من


هر چه از چشم تو گفتم دلم آرام نشد

 

وحشی ِ چشم من از دیدن ِ تــــو رام نشد

 

 

چاره ای نیست مرا جز به تماشا سوزم

 

شکر ایزد، عطش دیده به یک جام نشد

 

 

آنچنان چشم من از چشمه ی تو کامرواست

 

حمـــــدُ  لـــلـه   مرا دیده ی ناکام نشد

 

 

تا مرا دام ِ نگاهت به اسیری ِ تو بُرد

 

هیچ جایی خوش و خرم تر از آن دام نشد

 

 

اضافه نوشت: نازنین ! مرا تا نفس است همنفسی  با تو بس است

 

گرمک نوشت: از توصیف چشمان او خسته نمی شوند... نه من ، نه دل ، نه زبان ، نه این قلم زبان ریز. تا باد چنین بادا !

 


مسابقه نوشت: برای شرکت در بزرگترین دوئل قرن وقت را از دست ندهید. جناب شنگ با جوایزی نفیس تمام مدعیان غلط گیر را به مبارزه طلبیده است. این شما و این گوی و میدان.

 


گرمکانه: دور دور ِ کمانداران چیره دست است. مواظب تیرهای تیز نگاه شان باشید.

سیاه بازار


از برای ِ چند نانی بربری

 

رفته بودم نانوایی سرسری

 

 

بی اراده در شلوغ ِ کسب وکار

 

چشمم افتاد آن وسط بر دختری

 

 

ماه صورت در میان ِ جمعیت

 

چون قمر میگشت گرد ِ مشتری

 

 

دست ِ خالی داشت چیزی می فروخت

 

چانه ها می زد ولی با دلبری

 

 

باز ما را تا کمی اندر تعجب دیــد، زود

 

کنجـــــــکاوی آمــــــد و  زد تو سری

 

 

گفت: گرمک! تا نپرسی این سوال

 

من ندارم خواب ِ شب در بستری

 

 

پیش رفتم، گفتم ای زیبای شهر

 

دیدمت از دور گویا تاجری

 

 

آنچه داری می فروشی پس کجاست؟

 

گفت: آقا! ... تن فروشم ... می خری؟؟؟

 

 

درد نوشت: از غارت مال بنالیم یا حراج ناموس وطن. گرگها چه سرمست می رقصند در این دیار.

 


گرمکانه: برای هر کسی در آسمان ستاره ایست. برای ستاره ای بیشتر آسمان آبی را سیاه بازار نکنیم.

دیروز و امروز دبی


دیــــــــروز اتفــاقی، تصویـــر فـــــوق دیـــدم       آتـــش گرفــت قلبــم، جامـــــه ز تــن دریــدم

 

گفتـم بــه روزگـاران، اف بر تــو  و سرشتـت      منصــف نبـــوده آن کس، اینگونه بــــد نوشتت

 

خندیـد و گفت ابلــه ! ، خامـــوش تـا بگویم       ترمــــز بریده ای تــــو ، تنــد آمــدی به سویم  

 

من بی گنــــاه هستم در این گلایـــه مندی      مسئـــول مـن نبــودم ، وقــت ِ کلاس بنـــدی

 

در این سپهر گردون، من مرده شور هستم       هر یک به نحوی شستم، وقتی رسیده دستم

 

تقدیــــر هـر کسی را، بـا قـــوم او نوشتنــد      قومـی بــه قهــــر رفتند، قومــی در ِ بهشتنــد

 

آنان که نیــــک بودند، دنیــا به کامشان شد      قومی که ظلم کردند، زهـری به جامشان شد

 

در قـــوچ ِ گلـــه بنگـر، اقبـال ِ گوسفنــــدان       وقتــی کمیـن نشستــه، صد گــرگ تیز دندان

 

چون فیـــل ِ بی قواره تنها به عــاج زیباست      در وقت ِ سر بلندی، ســر هم به تـاج زیباست


آنان که تــــاح دارنـــد، بــاری بــه دوش دارند       گفتــــار ناصحـــــان را ، بایـــد که گـــوش دارند


بیچاره مردمی که ، دل خوش بـه برق تاجند       مردان ِ تاجـــدارش، در کبـــــر و بـرج ِ عاجند

 

مــــردان ِ با کیاسـت، پیــــــــروز روزگارنــــد       حکـّـــام بـــی لیاقــت، سهمــــی از آن ندارند

 


گرمک نوشت: تاسف! تنها چیزیست که میتوان گفت. در این سی چهل سال آنها چه کرده اند و ما چه کرده ایم؟!!! 



ضمناً نوشت: فرمودند که قضیه اختلاس را کش ندید.

                    راست میگه چقدر ندید بدید ما تشریف داریم. مگه دفعه اولمونه؟!!!!


 

گرمکانه: توانایی در دانایی است نه در خودنمایی

قبله نگاهت


نگـــارا ! تـا نگاهت قبله گاهست      نگــه در چشمــه ی دیگر گناهست

 

تبــــر بـردار و بــــت ها را بیافکن      که توحیـدم تویـی این دل گواهست

 

مسلمــان ِ نگاهت گشته ام من      نمــــازم رو بـه ســوی ِ آن نگاهست

 

مــرا محراب چشمت سجده آورد      هنوزم سجده و چشمم به راهست

 

نگاهم کن که بی چشم حضورت      نمــــاز و طاعـــت و عمـرم تباهست

 

برایم خرمن طاعت چه سودست      اگـــر با چشمکت  آتش به کاهست

 

از آن سوزم که عمـرم کافری بود      از این بیهوده طاعت، سینـه آهست

 

کمک کن تا بـه چشمت باز گردم       که محرابم در آن چشم ِ سیاهست

 

 

گرمک نوشت: مثل همیشه چشمان یار چون در نظر آمد ، زبان افسار گسیخت و قلم به فریاد آمد.

 


باید نوشت: همه پرسی؟؟؟ کسی برای زن شوهردار تعیین تکلیف نمی کند. متوجه هستی اخوی؟!!!

 


دلتنگ نوشت: دلم برای شنگ تنگ شده است. اگر او را دیدید به او بگویید قصه ی دلتنگی ما را.

 


گرمکانه:   زنده هستم تا مرا در یاد داری      مرده آنروزم که باشم یادگاری

درازگوش ِ باهوش


ملا نصرالدین مرد روزگار و شهرت بود و کسی نبود که او را نشناسد و جایی نبود که ملا نرفته باشد و سرک نکشیده باشد.

 

جالب اینکه برای بازدیدهایش هم شماره گذاری میکرد و دوره ای سیر ِ اماکن و افراد میکرد.

 

مثلا اگر از او در راه گرمابه می پرسیدند: ملا! الان که داری میری حمام این چندمین بار در این چند سال اخیرست؟

 

فی الفور و با دقت آماری (؟) میگفت: سومین بار است.

 

القصه اینکه بعلت شهرت و علاقه وافری که تجار، کسبه ، پاسبانان، گزمه و همه و همه به او داشتند هر جا که میرفت صله و هدیه بسیار میگرفت که این جدای از دستور خریدهای بانو ملا بود که روزانه باید تا منزل حمل میشد.

 

برای همین ملا را دو سه خری بود که جور تمام این بارها را بنا به نوبت روزانه باید می کشیدند و هرچه ملا میگرفت و می خرید بر پشت خود تا منزل حمل میکردند.

 

اما آنچه عجیب بود هیچکدام نه گله ای از بار زیاد داشتند و نه آثار خستگی در چهره شان مشاهده می شد.

 

و این معمایی شده بود برای گرمک شهر که از کنجکاوی چون مار به خود می پیچید. پس بر آن شد تا این راز بزرگ را کشف کند.

 

 ابتدا فکر میکرد خران ملا از ژنی جهش یافته با توانایی و نیروی چند برابر هستند اما چون به پرونده ی DNA آنها دسترسی پیدا کرد متوجه شد که اینگونه نیست و ژن آنها توفیری با بقیه ندارد.

 

پس گرمک ما پیش از آنکه از شدت تعجب شاخی در سرش پدید آید به نزد ملا رفت و این مسئله را جویا شد.

 

از آنجا که ملا هرگونه سبزینه فامی از قبیل گرمک را به رسمیت نمی شناخت او را تحویل نگرفته بیرون انداخت. البت بین خودمان باشد چیزی هم حالی اش نبود.

 

لذا گرمک به نزد خود خرها رفت تا از زبان خودشان این راز بزرگ را کشف کند.

 

اما مگر آنها به این راحتی چیزی از پالانشان به بیرون درز میکرد. خلاصه با کلی اطعمه و اشربه و زیرمیزی و زبانریزی این جمله را از زبان یکی از آنها شنید که :

 

مگر هر باری را باید به منزل رساند. اصل من و ملا است که باید سر شب سالم و قبراق خدمت منزل برسیم.

 

گرمک که از دل پیچیه کنجکاوی فارغ شده بود با خود گفت:

 

هر که بامـــش بیــــش برفــش بیشتر      هر که برفــش بیــش بـارش بیشتر

 

ای خوشا آن خر که از صاحب سراست     عقـــل ِ او از حجـــم ِ کارش بیشتر

 

 

بی ربط نوشت: انگار انباشت پستهای غیرتخصصی برای یک عده نورچشمی تمامی ندارد.

باید به این چند نفر نور چشمی ِ زحمتکش خسته نباشید گفت که دلسوزانه مسئولیت می پذیرند و به کار نه نمی گویند.


خدایا! زیرچشمی به ما نیز یک نظر بیانداز بلکه از زمین و آسمان برای ما هم شانس و مشاغل پر درآمد فرو بریزد.


البته خر مراد مال مراد و خر ملا مال ملاست. نگمانم بجز لگد به ما سواری بدهند.



گرمکانه: خر ِ ما از کره گی دم نداشت. پس بی خیال!