چرا در دیکتـه " بــابــا آب داد " ولــــی بــابـــــای مــــن آبی ندارد
چرا مـادر به سینه مثل سابق برایــــــم کـــــــام ِ سیرابی ندارد
چرا بــابــا تمام ِ دوش و امـروز نگاهـــم می کنـــــد، خوابی ندارد
چرا بابا که تاب ِ هر بلا داشت بــــر ایـن بی تابـی ام تابی ندارد
چرا در پــاسخ ِ پیمانــه ای آب لبــــم جـــز تیـــــــــر، دریابی ندارد
چرا بابا به مـــردم می زند داد که این شش ماهـه قصّابی ندارد
چرا چشمــان ِ بــابــا بـر لبانـم هنــــوزم خیــــــــره و خوابی ندارد
گرمک نوشت: دیشب داشتم به پسرم که کلاس اول است دیکته می گفتم. وقتی گفتم بنویس "بابا آب داد" دلم گرفت و یاد بابایی افتادم که در بیابان انسانیت در حوالی رود پر خروش فرات قادر نبود قطره ای آب برای کودک شش ماهه اش فراهم کند.
عذر نوشت: می دانم این چند روزه از فضای سنگین اینجا دلخور هستید اما دست خودم نیست و نمی توانم در مورد چیز دیگری بنویسم. شرمنده آن دوستی که میگفت تو چقدر عذرخواهی می کنی ولی باز هم عذر می خواهم.
گرمک نوشت: اینکه گرمک نوشت را امروز در ابتدا آورده ام علتش این است که خواهشی دارم.
لطفا شعر امروز را با طمانینه بخوانید و خود را جای گرمک بگذارید و از زبان دل تان آن را بخوانید.
اگرچه میدانم حال و روزتان از گرمک بهتر است. چونکه کافر همه را به کیش خویش پندارد.
مولا حسین جان را، یک شب به خواب دیــدم گفتم خوشا به حالم ، ایــــن آرزو رسیدم
اما به چهره غم داشت، صد تیر بر بدن داشت گفتم برای یاری ، ای کـــاش می رسیدم
خندید و گفت: گرمک! این تیر و زخم از توست این قدر تیـــــر و دشنه از دشمنان ندیدم
گفتم فدای جسمت ، این جــــــان ِ بی بهایـم در وصــف ِ کربلایت ، صــــدها گلـو دریدم
هر جا نشستم از تـــــو، پیوسته نوحــه کـردم اسباب ِ نذر و روضه ، بـا خون ِ دل خریدم
گفتا: چه ســـــــــود وقتی، از کربــــلای ِ دردم از خانـه ات همیشـه، مرثیــه می شنیدم؟
اینها نبـــود گرمــــک! ، منظـــور ِ کربلایــــــــــم من بهر درس دیگــــــر ، دل از همه بریدم
پنـــــدار ِ نیــک در تــو ، گفتـــــار ِ نیــک در تـــو کــــردار ِ نیک در تو ، من این سه را ندیدم
آزادگی کجا رفــــــت؟ مردانگی کجــا رفـــــــت؟ ای شیعه ی حسینی! از بهر این شهیدم
من تــن بـه خـــــاک دادم تا تــو به خود بیایــی مُردم ولی کتابـــــی، از عشــــــق آفریدم
من درس عشـق دادم، با خـون و جــان و مالـم در پیشگاه معشوق، امــــــروز رو سفیدم
اما تــو رو سیاهــــی، زیــــــــــرا ریــــا نمــودی با اینکه شیعـــــه هستی، کردی ناامیدم
گرمــک! بــــــدان این را ، با شیعیانی چون تــو بهتـــــــر همانکه امروز، در خـــاک آرمیدم
...
...
ناگاه روشنی رفــــــت، من مانـــدم و سیاهی از شـــدت تـالّــم ، از خواب ِ خوش پریدم
محرم آمد و دلها عـــــــــزا شد عزای اشــــرف خلـــــق خدا شد
محرم آمد و بــــر قامـت شهــر به تن رنـــگ ِسیه رخت و ردا شد
محرم آمد و دلهــــــــای عاشق بسوی خـــاک ِ ســـرخ ِ کربلا شد
محرم آمد و زنجیــــــر و دستان به پشت و سینه و سر آشنا شد
محرم آمد و انــــــــــدوه بــاریـد گــــره از بغض ِ ابر ِ عقـــده وا شد
محرم آمد و آتش به جان ریخت نشانش ضجه بــــر خون خدا شد
ایام سوگواری سید الشهدا بر تمامی عزادارنش تسلیت باد
علمدار نوشت: امسال هم چون سال قبل و قبل تر دامان سردار با احساس کربلا را می گیریم و می گوییم:
ابوالفضل علمدار .... را ورش دار !
تشکر نوشت:بازم گلی به جمال مدیریت بلاگ اسکای با امکانات تغییر آدرس وبلاگ . خدا را شکر تلاش هایمان نتیجه داد. بنده کمال تشکر را از مدیریت بلاگ اسکای داشته و خواهم داشت.
استاد کوروش تبریک میگم!
گفتمش: ای بخت تیره وقت چیست؟ گفت: رستاخیز! پس وقت نیست
گفتمش: با ما چرا بد کرده ای گفت: دوشین قورمه سبزی خورده ای؟
گفتمش: تقدیر ما دست تو بود گفت: هرگز! بلکه در شصت تو بود
گفتمش اینجا برایم بسته است گفت: دنیا از تو دیگر خسته است
گفتمش: خورشید ما را پس بیار گفت: خوابی ، ورنه بیدارست زار
گفتمش: خوابی برای غصه نیست گفت: اینجا خستگان را قصه نیست
گفتمش: از پا نیفتادم هنوز گفت: ساکت! پس دهانت را بدوز
گفتمش: فریاد دارم خشم و خون گفت: شاید، تا کی اش آید برون
گفتمش: دل را به دریا می زنم گفت: من هم پاچه بالا می زنم
گفتمش: با سیل ما همراه شو گفت: فعلا یک قدم در راه شو
گفتمش: پایان دنیا مال ماست گفت: دنیا حاصل احوال ماست
گفتمش: حرف حسابت را بگو گفت: تنهایی، برو یاری بجو
قیل و قالت مرهم این زخم نیست حلّ ِ مشکل ها گره بر اخم نیست
کوه را از تیشه کی ترسان کُنی جز به یک آتشفشانش بر کَنی
همصدایی کن که فریادت رسد موج رستاخیز بنیادت رسد
آنگه از ما بخت و از تو بختیار روزگارت می شود در اختیار
گفتمش : با این سکوت ِ دلهراس؟ گفت: بانگی مانده تا یک انعکاس !!!
گرمک نوشت: یک چیزی می خواهم بگویم اما
زبان گفتنش را بلد نیستم. برای همین به زبان شعر می نویسم تا خواندش سخت تر شود.
این هم یک جور مردم آزاریست دیگه
اینم از دیکتاتور یمن. راسته میگن آسیاب به نوبته؟!!!
گرگ همه کاره ی دربار بود. روزی خدمت شیر رسید و گفت:
قربان! خادمان جنابعالی و ملت عرضی خدمت شما دارند.
شیر گفت: مثلا کیا؟
گرگ گفت: شغالها، کفتارها، جغدها و روباهها که مسئول حفاظت از تاج و تخت شما و جان و مال ملتند.
شیر پرسید: چه می خواهند؟
گرگ گفت: می گویند علیرغم سالها جانثاری شما و خدمت به ملت پس از برکناری یا از کارافتادگی توشه ای برای امرار معاش روزانه شان ندارند. از حضرتعالی می خواهند که سهمیه ای روزانه برای معاش آنها بصورت مادام العمر مقرر فرمایید تا همیشه دعاگوی سخاوت شما باشند.
شیر گفت: برای هر کدام از آنها روزی یک خرگوش مقرر کردم. باشد سپاسگزار باشند.
گرگ با خوشحالی رفت و این خبر را به آنها ابلاغ کرد.
چندین سالی گذشت. روزی شیر هوس خرگوش کرد. پس شخصا برای شکار خرگوش به جنگل رفت.
اما هرچه خرگوش جست، کمتر یافت. پس گرگ را فراخواند و علت نایابی خرگوش را جویا شد.
گرگ گفت: بخاطر شکار فراوان خرگوش نسل خرگوش مدتی است در جنگل منقرض شده است.
پس شیر با خشم دستور داد تا همه ی شکارچیان خرگوش را گرد آورند تا همگی را از دم تیغ بگذارند.
اما ...
گرمک نوشت: اما بی اما . داستان که اما و اگر ندارد. شیرهای روزگار اگر شیر بودند امروزه ملتها پاکت شان نمی کردند و مثل آب خوردن قورتشان نمی دادند.
گِلِه نوشت: از دوستانی که داستانهای
بنده را به مسائل روز ارتباط میدهند سخت شاکی ام. من که خودم هر چی فسفر میسوزانم
ارتباطی نمی یابم. من باب مثال: آخه کجای داستان بالا به تصویب لایحه حقوق مادام
العمر مسئولین کشوری اشاره دارد که من خودم از درک آن عاجزم. هان!!!!!
آخر نوشت:
ای دریده گرگ ِ بـد اقبال ما هر چه می خواهی بخور از مال ما
پـر نشد طبل شکم اما بدان عاقبت خـــوش می شود احوال ما
سایهٔ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟
ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود
جناب حافظ
***
ما به خورشید رخش کی ماه بودیم؟
سایه اش سنگین و ما چون کاه بودیم
حافظا! چون اشتیاق از احتیاجست
زین سبب ما بر در ِ درگاه بودیم
امید گرمکی
گرمک نوشت: در وبلاگ دوستم لیموناد به این شعر حافظ برخوردم، با حافظ گلاویز شدیم این شد که پاسخش را در شعر بالا دادم.
البته چون حافظ هیچ پاسخی را بی پاسخ نمی گذارد ، امید گرمکی دست بر گوش نهاده تا چون برخی لجوجان روزگار، رای خود را بر کرسی منیت بنشاند.
نوری
زاد نوشت: پیش از آنکه مردم به حسابتان رسیدگی کنند، به حسابتان رسیدگی کنید.
حرف آخر:
حافظا! از ما به دل چیزی مگیر گرمکان موشند تــو مانند ِ شیر
پا به چشمت کی گذارم بی وضــو وقتــی از چشـــم ِ تـو دارم آبــرو ؟
از میــــان ِ آرزوهایــــــــم یکـــــی خلوت ِ چشـــــم ِ تـــــو دارم آرزو
چشم ِ من پروانه ی چشمان ِ تـو می نشینم بهر ِ آبــــــی بر سبــو
گرچه اندر کار ِ خـود وامانــــده ام ناز چشمت می کشاند کـــو به کو
هرچــــه می گویم گرفتارم ، ولــی چشـــــم ِ نازت باز می گویـــد بگو
هر طـــرف رو می کنم ایـــن روزها عکس ِ چشمت می نشیند روبـرو
صبــــــر کن انـــدک زمانی نازنیــن! تــا که توصیفـت نمایم مــــو به مـو
گرمک نوشت: باور کنید بی چشم یار، چشمه زندگی نمی جوشد. البته و صد البته قلم امید گرمکی با مشغله های فراوان این روزهایش .
ایزل نوشت: سریال ایزل هر شب ساعت 22 در شبکه جِم کلاسیک را دوست دارم. اگر خواستید تماشا کنید قلم و کاغذی را حتما دم دست داشته باشید. نکته های خوبی را نت برداری خواهید کرد.
سوریه نوشت: بشار اسد هم به همان راهی می رود که قذافی رفت. انگار حماقت دیکتاتورها تمامی ندارد. کور فهمی بد دردیست
علـــــــی را از خداوندش بپرسید اگــــر جوینــــده ی اسرار هستید
خدا را در علـی چون میشود دید علــــــی را می شود حتی پرستید
جهان در وصف او چون بلبلانست چـــــــرا ای شیعیانش کــام بستید؟
علــــــــی تاج ِ امامت بر سر آورد بزن بــــر دف اگر زیـــن جام مستید!؟
علــــی خورشید تابان ِ غدیرست چـــــرا در سایه ی ظلمت نشستید؟
سرت بالا کن و یک "یاعلــی" گو مگر از بنـــــد ِ غیــرش جمله رستید
عیدتان مبارک
وجودتان در ظل الطاف خداوندی و محبت مولا علی ، سالم و تندرست باد
گرمک نوشت: وقتی از علی میگویم نمی توانم در نفی علی نماها نگویم. شرمنده همه دوستان که از نیش و کنایه های من خسته شده اند اما به روی خود نمی آورند.
یادم نبود که ناخوشی، دادن ِ سر به غصه بود
یادم نبود که دلخوشی لای کتــــــــاب قصه بود
یادم نبود که زندگی ، کاری به دلخوشی نداشت
بودن بشرط ِ یک نفس ، حمل وزیــــن جثه بود
گرمک نوشت: شرمنده همه دوستانی هستم که لطف شان چیزی از دریای بیکران کم ندارد.
هنوز در مشغله و کار و گرفتاری دست و پا می زنم. ولی چراغ نیم سوز امیدم هنوز روشن است.
پاینده باشید.
شاد نوشتن سخت است با این اوضاع آشفته ای که دارم. عذر بسیار .
به هر جای تنم چون می زنم دست
کبود از چوب خشک روزگارست
به وقت کوچ از این احوال ناخوش
دلم را بند ِ عادت بی خودی بست
سراب ِ دلخوشی خلط ِ غلط بود
هنوز از طعم تلخش اندکی هست
امیدم داده ام دست ِ خیالی
بگو خنجر نهادم در کف ِ مست
ببین! صد پاره از تقدیر خویشم
منم هایم چو تیری رفته از شصت
اگر در ریشه ام سنگ است امروز
فریب ِ روزگارم برده بن بست