گرمک

شیرین ، خنک ، دلچسب و آبدار

گرمک

شیرین ، خنک ، دلچسب و آبدار

علت الغیبت


هرچه می دوم نمی رسم


هر روز فاصله ام با خودم بیشتر می شود.


دوست دارم باشم اما بودن حوصله می خواهد و آرامش


این روزها تنها چیزی که هرچه می جویم کمتر می یابم حوصله و آرامش است.


نبود حوصله و آرامش دل زدگی برایم به ارمغان آورده است.


لذا


بابت حضور لاک پشتی ام پیشاپیش از همه عذر می خواهم


شاید کوتاه بنویسم و بی تکلف


شاید گاه باشم و بسیار غایب


برای روشن نگه داشتن چراغ امیدم تلاش میکنم


اگر ... باد موافق مجال دهد


ورنه دل و دماغی برای آپ کردن در فقدان حوصله و آرامش نیست


یاعلی


 

گاهیست که وبلاگ نچسب است    بازار سخــن خالی ِ کسب است


این بار پر از گرمک ِ بی فصـــــــــل    بر استر پیریست، نه اسب است


مترسک


باغبان از سر بی میلی کشان کشان مترسکی بدترکیب را به دنبال می کشید تا وسط مزرعه رسید و همانجا پایش را در زمین فرو کرد.

 

کلاغها جیغ بنفش کشیدند و هر کدام به شاخه ای از درختها خزیدند و با هراس به مترسک نگاه کردند.

 

هیچکس از جایش جم نمی خورد. مزرعه در سکوتی عجیب فرو رفته بود. فقط باد بود که در لابلای شاخه های درخت و آستینهای آویزان مترسک زوزه می کشید.

 

چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز کلاغی دل به دریا زد و کنار مزرعه فرود آمد و در چشمهای تاریک و مخوف مترسک خیره شد.

 

انتظارش به درازا نکشید و لبخندی بر لبان مترسک هویدا شد.

 

کلاغ اگرچه مطمئن نبود اما چند قدم به جلو پرید اما مترسک همانطور لبخند زنان نگاهش میکرد.

 

بعد از چند بار جلو و عقب پریدن،  ملتمسانه از مترسک پرسید: اجازه هست قربان؟!!!

 

مترسک سرش را به علامت رضایت تکان داد.

 

کلاغ با احتیاط پا به مزرعه گذاشت و چند قدمی در لابلای بوته ها راه رفت و زیر چشمی مترسک را پایید.

 

اما همچنان مترسک می خندید. در همین موقع کلاغ قار قاری از سر شادی کشید و سیل کلاغهای گرسنه بود که به مزرعه هجوم آوردند.

 

از سر و صدای کلاغها باغبان به سر مزرعه دوید ، وقتی انبوه کلاغها را در مزرعه دید به سرعت مترسک را از زمین کند و با خود به طرف کارگاه کشاند.

 

یکی از کلاغها پرسید حالا چه می شود؟

 

کلاغی پیر گفت: تا چند لحظه دیگر دودی بلند خواهد شد که گویای پایان عمر مترسک خواهد بود.

 

اما هیچ دودی بلند نشد.

 

چند لحظه بعد باغبان مترسک را در حالی که لباسی دیگر به تن داشت با خود همراه آورد و همانجا استوار کرد.

 

همه کلاغها با تعجب فراوان به کلاغ پیر نگاه کردند. کلاغ پیر خندید و گفت:

 

ای رفیقان باغبان چــون ماست دَل     بخت ِ مــــا افتاده در ظــــرف ِ عسل

 

باغبان هم یک کلاغ ِخوش پر است     مثــــــــل ِ ما دزدست امــــــا با دغـل

 

هرچــــــه می گندد نمـک بایــد زدن     چون نمک گنــدد شود ضـــــرب المثل

 

 

گرمک نوشت: اگر به اندازه یک اپسیلن گمان کرده اید که داستان بالا ربطی به استیضاح وزیر اقتصاد و رای آوردن مجدد ایشان دارد سخت در اشتباهید.


 

گرمکانه: نمک هم نمکهای قدیم. نمکهای امروز انگار تن شان به سنگ پای قزوین خورده است.

یاقوت چشمانت


من این یاقوت چشمت را ، به هــــر قیمت خریدارم

 

از این سود فراوان، دست .. به اخمی بر نمی دارم

 

 

در آن قندیل چشمانـــــت ، چنـــان برّاق و تابانست

 

که چشمم خیـره در چشمت ، تمام ِ عمــــر بیدارم

 

 

بهای گوهر چشمت، نه این سنگ و زر و سیمست

 

سمرقند و بخارا چیست؟... من از آن بیـــش بگذارم

 

 

اگر یک لحظه چشمانت ، به دست این گـــــدا افتد

 

چنان مغـــــــرور پا کوبم ، که قارون را به زیــــــر آرم

 

 

شراب چشـــــم یاقوتت ، به رنگ بـاده ی ناب است

 

برای مستی ِ عمــــــرم ، به چشمانت امیـــــدوارم

 

 

گرمک نوشت: باز چشمان یار کار دست دلم داد و زبان را به مبالغه اش گشود. با تنها دلخوشی امید گرمکی حوصله کنید. پلییییز!

 

 

استیضاح نوشت: به وزیر اقتصاد گفته اند جهت پاسخگویی به بی انضباطی های اقتصادی اش همراه با والدین خود تشریف بیاورد. سوال اینکه والدین بی انضباط برای پاسخگویی باید با کی تشریف بیاورند؟

 

 

کش نوشت: انگار دوباره بوی اختلاس میلیاردی داره میاد. عجب کشی میاد بوی اختلاس های میلیاردی؟!!!

 

 

گرمکانه: معاشقه را با مبالغه همراه کنید. اکسیری می شود برای خودش !

جهان شاد


پسرکی را هر روز در مسیر روزانه کارم می بینم که حلبی را به زیر بغل گرفته و برای دل خودش  و خودروهایی که پشت چراغ راهنمایی ایستاده اند بندری می نوازد.

 

می دانم که عقب افتاده است اما آنقدر شاد بر طبلش می کوبد که انگار خوشبخت ترین آدم روی زمین است.

 

دلم به حال خودم سوخت که خوشبختی را هر روز مزه مزه می کنم مبادا ناغافل اندکی تلخی ِ روزگار به شیرینی عافیت اش آمیخته باشد.

 

ببین به کجا رسیده ام من ؟ !!!

 

هوس کردم در دلم برایش شعری بگویم . برای او که اگرچه عقب افتاده می نمود از من جلو زده تر بود:

 

بــــــزن بر طبــــــــل دنیــا تا برقصیم     سلامــت را تــــو داری ما جمله نقصیم

 

چنان  پیچیده ایم در خویش مغمـــوم     که خود را کرده ایم از خنــــــده محروم

 

جهان شاد است و غمها زاده مـاست     فزون بر شادی اش بر عهده ی مـاست

 

امیدا ! عمـــــــر دنیا این دو روز است     به پشت این جوانی کـــــــوه قوز است

 

گــــــــره از ابروانــت بـــــــــــــاز بنما     بـــه لبخنـــــدی لبانـــت بــــــــــاز بنما

 

بکاه از غــم که غمها قـــــدر دریاست     بخنـــد زیــــــرا جهان با خنـده زیباست

 

 

گرمک نوشت: دلم می خواست این روزها سوریه باشم. بجای بارون دلم هوای فریاد کرده است . همین!

 


عذر نوشت: این روزها تند تند و دست پاچه آپ می کنم. غلطهای گرمک را بزرگوارنه چشم پوشی فرمایید.

 

 

گرمکانه: منشین کنار جوی و گذر عمر ببین ، برو دنبال کارت که خربزه آب است.

دل گویه


از مــــــن و درد بگـــو ای دل من      از رخ ِ زرد بگــــو ای دل مـــــــــــن


با مــــن از خستگــــــی روح بگو      با من از کشتی و از نــــــــــوح بگو


از عصایی که شبیه است به مار      از طبیبی که صلیــــب است به دار


از بهشتی که به حوریست فریب     از زمینی که به سیبی ست نصیب


از کلاغی که معلــــم شده است     از کلاهی که معمّـــــم شده است


از جهنــــم که پر از اجنبی َ است     از بهشتـــی که درش آهنی است


از خدایی که به تسبیــــــــح نبود     جــای او تیــــــزی ِ تشریــــــح نبود**


از نمازی که یکی قبلــــه نداشت     از کمانی که بجز چلــــــــه نداشت


از گناهی که نه قانون خـــداست     از ثوابی که فقط رنـــــــــگ ریاست


از زبانی که به بند ست هنــــــوز     از حقوقی که چرند ست هنـــــــوز


از دروغی که بهایش تـــن ماست     از سکوتــی که طنین ِ من ِ ماست    من=منیّت


یک نفـر دســت دعایی بدهـــــــد    دســـت ما دســـــت خدایی بدهـد


خسته از گفتــن تکـــــــــرار شدم    از خودم عاجـــــز و بیــــــــزار شدم


ای دل از خستگـــــــــی روح بگـو     عمر ما رفت ، تـــو از نـــــــــوح بگو


 

** : اشاره ای به آن دکتری که وجود خدا را مشروط به دیدنش در زیر چاقوی جراحی اش می دانست.

 

توضیح نوشت: در وبلاگ صهبانای عزیز مطلبی خواندم که دلِ گرفته ام گرفته تر شد و قطعه ای از آن را برای گفتن حرف دلم انتخاب کردم. بابت این دله دزدی از ایشان پوزش می طلبم.


گرمک نوشت: میدانم که اینجا بی شباهت به کلبه احزان نیست. اما چکنم که روزگار مرا چون کلوخی می فشارد و چون گردی خاک به باد می دهد. کاش سنگ بودیم و از ما آدمکی نمی تراشیدند.

 

نکته نوشت یک: بازم گلی به جمال شکور اکبرنژاد نماینده تبریز. فکر میکردم بالکل مردند. ولی نه هنوز وجدان بعضی ها نفس می کشد.

 

نکته نوشت دو: در جمع مردم بیرجند "در ‌٢۵ سال گذشته هیچ‌یک از روسای جمهور و معاونان کشور ما با دیکتاتور لیبی دیدار نکرده است."


قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس .


 

گرمکانه: به این یارو امیدی نیست انگار    سبیلت را گرو بگذار اینبار

کفر گویی های گرمک


وه! روزگـار تلخــــی است     شکرش هنــــــوز باقیست

 

سرمست  وهم خویشیم     جامش بدست ساقیست

 

 

بازیــــــــچه کـــــرده ما را      در دسـت نحس تقدیــــر

 

بر گـــُرده می کشــد بـار      تا بــر زمیـــــــن زنـد پیــر

 

 

فرمـــان به مهــــر گفت و      با جبــر و قهـــر و تهدیــد

 

از ما به چشــــــــم گفتن      تا او به چشمــه خندیـد

 

 

هر چند کفـر محـض است     امــــا گلایـــــــــــــه دارم

 

رحمت به مهــــــر مــــادر!     شکـــوه ز دایـــــــــه دارم

 

 

ترسم که قصـــه گویــــــم      دنیــا به قهـــــــــــــر آیــد

 

جــــای پیــاله ای مــــــی      با جــام زهــــــــــــــر آیـد



آن به که لال باشیـــــــــم      وقتــی سکوت زیبـــاست


زیــرا که عقـــل ِ عالـــــم       مجنون ِ جهـــل لیلاست


 

 

گرمک نوشت: خستگی ناشی از کار زیادی بهم فشار آورده، فکر کنم همینطور پیش بره به مالیخولیا مبتلا بشم. البته فلسفه بافی های جیب بر هم بی تاثیر نبوده است.


برای سلامتی این گرمک بی فصل، دعای خیر کنید.


 


عجب نوشت: محسن غرویان شاگرد مصباح یزدی معتقد است که گزینش رئیس‌جمهور از سوی هیات‌های متخب مردم و یا حتی حذف مقام ریاست‌جمهوری از قانون اساسی و بازگشت نخست‌وزیر به ساختار قدرت در ایران، لطمه‌ای به جمهوریت جمهوری اسلامی نخواهد زدغرویان می افزاید محمود احمدی‌نژاد آخرین رئیس‌‌جمهوری است که مردم مستقیماً او را برگزیده‌اند و از سال ۱۳۹۲ به بعد، شکل نظام سیاسی ایران تغییر خواهد کرد

 

 

گرمکانه: میان کفر گویی و شکر گزاری فاصله ای نیست. شاید به اندازه امید

باز هم چشمانت


بـــــــردار نقابــت را ، از پیــش تمـــاشــــایم     تــا سیــــر بنوشانم چشمـــان تقـاضـایم

 

هــر چنــد بـــه مـژگانت دیـوار کشی راهـــم     چشمان ِ تو می باشـــد پــایــان تقــلایم

 

آهــــوی دلـــــم زخمیست از ناوک چشمانت    یک نیــم نظر از تــــو ، عمریست تسلایم

 

بر ساحل چشمانت، چون مــــــوج خروشانم    دریـــای امیــــــدی تو ، من ماهی دریایم

 

تا دامـــن ِ چشمانت از دشــــت گـــذر کردم     بر چشمه ی جوشانت یک کــــوه تمنایم

 

از پـــــرده نمایان کن این یوســـف چشمانت     تا سجــده کنـد پیشت یعقـــوب تماشایم

 


گرمک نوشت: پرسیدم از طبیبی مرهم این گرفتاری گریبانگیر چیست؟ گفت: فراق از چشمان یار


پس بر آن شدم تا چاره ی دردم کنم. این شد که می بینید.



نمیر نوشت: یکی از رقیبان جدی جناب نمیرالمومنین در کتاب رکوردهای گینس باخت و از دور رقابت ها کنار رفت.


شاهزاده سلطان بن عبدالعزیز، ولیعهد عربستان سعودی در سن ۸۶ سالگی در نیویورک درگذشته است. شاهزاده سلطان یکی از پسران ملک عبدالعزیز، بنیانگذار عربستان سعودی و برادر ناتنی ملک عبدالله، پادشاه این کشور بود.


 


گرمکانه: خود درمانی نکنید مگر به داروی دیده ی یار

عاقبت زر و زور


آنقـدر بالا نشستی با زر و زور

 

زور و زرهـایی ترا کردند مقهور

 

دیدی آخـــر باورت بر باد رفت؟

 

آخرت نزدیک بود و باورت دور؟


آخرت: آخر تو البته همان آخرت هم معنی می دهد.



گرمک نوشت: یک دیکتاتور دیگر هم سوسک شد و در زیر پای سنگین تاریخ له شد و به درک واصل شد. کاش مابقی عبرت بگیرند.


 

گرمکانه: دیگر چیزی نموده ، تا شکستن دیوار های سکوت . دستت را از روی گوشهایت بر دار اگر جرات داری!

نسل سوخته


من آن نسلم که از دردم خبر نیست      به پشت من پدر حتی پسر نیست

 

من از تاریک تاریخم، غریبم       شب عمر مرا دیگر سحر نیست

 

تنم از تیر داغ جنگ سرخ است       به رگهایم بجز خون جگر نیست

 

چنان با مرگ خود بودم هم آغوش        کسی با من به وحشت همسفر نیست

 

برایم پاپ و رپ نایی غریبند        بجز آژیر قرمز ساز ِ تر نیست

 

امامی بود و جز او سایه بودند      مرا گفتند مثلش هم پدر نیست

 

ولی روزی پدر پیمانه نوشید     از آن دم زندگی جز دردسر نیست

 

چنان بازیچه ام کردند هر روز         مرا امروز نایی در کمر نیست

 

یکی آمد خرابیها بر من اش ساخت        گمان میکرد چون من گاو و خر نیست

 

یکی امد صلاحش بر من اش ساخت      مودب بود و یادش جز شکر نیست

 

یکی آمد دروغش بر من اش ساخت       از این بدتر بلایی سنگ ِ سر نیست

 

هنوزم نسل من در زیر بارند        معاصر را بجز من باربر نیست

 

خلاصه اینکه من خار گلویم        در این وادی وجودم بی خطر نیست

 

به زیر بارش باران بختک        بدا بر من که نسلم را سپر نیست

 

من آن نسلم  که دردم را دوا نیست       ولی مشروح آن این مختصر نیست

 

 


گرمک نوشت: در وبلاگ دوستم مطلبی دیدم در مورد نسلی که معروف به نسل سوخته است. همه این نسل را می شناسند اما با او بیگانه اند. درد دلی مرا گرفت که شاید واگویه های بالا مختصری از آن باشد.


 

عذر نوشت: احتمالا متوجه شلوغی ذهن و آشفتگی اینجا شده اید. مدتی است که گرفتاری کار امانم را بریده است. بخاطر کوتاهی هایم از همگی عذر می خواهم.


تبریک نوشت: تولد این استعداد را تبریک میگویم . آتشی است در زیر خاکستر شعر و ادب


 

گرمکانه: نسل سوخته را در ذهن سوخته خود می خواهند فراموش کنند. اما زنده است و هنوز نفس می کشد.

سکوت سرد


نزن بارون!  سبوی ما پر از آب سکوت است


نزن بارون!  زمین هم غرق تالاب سکوت است


 

نزن بارون!  که اینجا شب بلند و خوفناک است


صدای رعد و برقت مانع از خواب سکوت است


 

نزن بارون!  کسی در فکر مرگ باغبان نیست


زلال چشمه ها همرنگ سرخاب سکوت است


 

نزن بارون!  کویر بغض ِ ما از حرف خالیست


گلو خشکیده از فریاد، سرداب سکوت است


 

نزن بارون!  قفسها مملو از اندیشه های باز هستند


پرنده سر به زیر بال بی تاب سکوت است


 

نزن بارون!  دگر شمعی برای روشنی نیست


سیاهی با می ِ شب مست مهتاب سکوت است


 

نزن بارون! بذار دریاچه ها آرام باشند


گل نیلوفری مشتاق ِ مرداب سکوت است


 

گرمک نوشت: از این همه سکوت مرداب گونه به کجا می خواهیم برسیم. درد را در حنجره مان به چه ترفندی خواب نموده ایم!

 


اینم بخاطر بانوی تسنیم:

 

خداوندی که آن بالا نشستی،  به پایینم نگه دار


 

ترحم کن گدای شرمسارت، گنه کارم گنه کار


 

 

هزاران چهره دارم پیش مردم، یکی از یک نکوتر


 

ولی در پیش تو تا بوده هستم، همان عبد سیه کار


 

 

شاخ نوشت: همه خوبند تا وقتی که شاخ نشوند. وقتی نظام سیاسی شاخ می شود نظام پارلمانی مطلوب تر است. بر عکس دهه شصت.

 

 

گرمکانه: سرم رفت بس که در گوشم ولوله می کند سکوت !