گرمک

شیرین ، خنک ، دلچسب و آبدار

گرمک

شیرین ، خنک ، دلچسب و آبدار

دزد و قاضی

چو قاضی حکم دزدی چوب ِ تر داد


بجای عجـــز و لابـه ، خنده سر داد


 

از او قاضـی سوال از خنده اش کرد


جوابی داد و بـس شرمنده اش کرد


 

بگقتا : من به شب هر قــــدر دزدم


به قـــــدر روزگارت نیست مــــــــزدم


 

مرا در شب چراغی گرد سوزست


تـــــرا خورشید ِ عالم تاب ِ روزست


 

مرا دستی ضعیف از بهر ِ کار است


ترا دست ِ کسی چون شاه یار است


 

مرا رنــــــج ِ فراوان ، بهره ناچیز


ترا سودی فراوان پشت این میز



 

مرا هر شب یکی پایم قلم کرد


ترا بر پـــــا تمامش این قلم کرد


 

مرا در دست ِ تو فرجام باشد


تـــرا دست ِ فلک در کام باشد


 

تو گفتی دزدم و حکمم یه چیزست


تـو هم دزدی ولی دستت عزیزست


 

تو می دزدی ولی انگار نـــه انگار


منــــــــم دزدم ولی از روی ِ دیوار




گرمک نوشت: می گویند اصحاب قضا خدمت جناب رئیس رفته اند که یار غار را به چاه در اندازند. جناب رئیس فرموده اند که فلان که نورچشمی بهمان است خود 1.6 میلیارد یورو (بعلت عدم اطلاع از تعدد صفرها) اختلاس نموده است. اگر بنا بر حسابرسی است از جناب فلان شروع کنید که به ثواب نزدیک تر است.

گرگ خودی


سگی از گلـــــه ای گوسفنــد می بـــرد     به نــــام گــــرگ ِ خــــون آشام می خورد

 

یکـــی چــــــــون داد میـــــــزد "گرگ آمد"     رفیـــق ِ گلــــــــه بــــود آن گـــــرگ ِ نامرد

 

بـرادر! قصــــه ی مــا هــم چنیـــن است      سگ ِ مــــا مثــل ِ گرگــی در کمین است

 

چـــراگــاهی که اکنـــون قسمت ماست      مکن دلخــــوش که فــــــــردا نوبــت ماست

 

هـــزاران گــــرگ مـــا را غصـه ای نیست      سگ ِ مــا گرگ باشد چاره اش چیست؟؟؟

 

چه خوش گفتست شاعر شـرح ِ حالم       مـــــــن از بیگـــانگـان هــــرگــــــــز ننـــالم

 

 


گرمک نوشت: باز هم ترور و باز هم انگشت اتهام به سوی بیگانه . از من می پرسید میگم کرم از تنه خودمانست.

عوض بشو نیستی برادر!


دستهایم دست ِ زنجیرت سپردم


رنگ ِ کابوسم به تعبیرت سپردم


 

دل به خاک سرزمین ِ مرده دادم


تن به خاک ِ سرد تزویرت سپردم


 

مثل کوهی ای برادر! سخت و یکدست


دل خوشی هایم به تکثیرت سپردم


 

گوش هایت با سخن بیگانه هستند


حرف هایم را به تصویرت سپردم


 

شایدم روزی بیاید خوب باشی


در خیالم دل به تغییرت سپردم

 


 

گرمک نوشت: علی جان! چقدر گفتم بر این دیوار یادگاری ننویس. گفتم که " بر حذر باش که سر می شکند دیوارش"

 

دیدی تو هم صلاحیت نداشتی ! بعد از این رد صلاحیت ، حالا از کی می خوای نمره قبولی بگیری؟!

 

لابد مردم!!!؟؟؟

آن سه دوست


در حاشیه جنگلی به دور از چشم بزرگترها گوساله ای با توله ببری و بچه روباهی دوست بود.


روباه عقل کل جمع بود. روزی گوساله و توله ببر پیش بچه روباه آمدند و هر کدام از تغییراتی که در بدن آنها افتاده بود سوال کردند.


گوساله گفت: تازگی روی سرم دو تا چیز سفت و تیز بیرون زده است.


روباه گفت: نگران نباش ، اینها شاخ هستند و برای جنگیدن با دشمن بکارت می آیند.


توله ببر گفت: منم چندتا دندان خیلی تیز لابلای دندانهایم رشد کرده است.


روباه گفت: تو هم نگران نباش. اینها نیز برای جنگیدن با دشمن است.


بعد همانطور که به دمش نگاه می کرد گفت: منم چند روزیست که دمم بلندتر و زیباتر شده است.


ظرف چند ماه هر سه بزرگ شدند اما دوستی آنها ادامه داشت تا اینکه روزی روباه به نزد گاو آمد گفت:


رفیق! دقت کردی این ببره خیلی خودش را میگیرد؟! نمی دانی پشت سرت چه حرفهای بدی می زند. به نظر می رسد باید کمی گوشمالی اش بدهی!


گاو گفت: چطور؟ روباه گفت: با این شاخ های بلند و تیزت. یادت هست گفتم اینها برای جنگیدن با دشمن است.


گاو که به خود غره شده بود گفت: کجاست اون ببر مفو که جرات کرده است پشت سر من اراجیف ببافد تا کمی ادبش کنم؟!


پس به سوی ببر که داشت به آنها نزدیک می شد حمله کرد. ببر بر حسب طبیعتش با چابکی جاخالی داد و جستی زد  و بر پشت گاو پرید و دندانهایش را در گردن گاو فرو کرد.


گاو که خرد شدن استخوانهای گردنش به گوش می رسید نگاهی به روباه کرد و گفت: مگر نگفتی این شاخها برای جنگیدن است؟!


روباه که با زبانش دم بلند و زیبایش را لیس می زند و آماده می شد تا شکمی از عزا در آورد گفت:

آری! گفتم برای جنگیدن است اما نگفتم برای حمله کردن، بلکه برای دفاع کردن است.


 

هـر که را از بهر کاری ساختند


تیغ اش از بهـــر شکاری آختند


حد خود بشناس اندر کـار خود


جاهلان در کار بی خود باختند

 


معما نوشت: در هیاهوی تهدید و شاخ و نشان دادن های این روزها، اگر در داستان بالا روباه مصداق استعمار پیر باشد و ببر مصداق غول غرب باشد، پیدا کنید گاو بیچاره و نادان را  ؟

نت میلی


در خبر آمد که نت ملی شود


مثل تی وی عشقی و میلی شود


 

گل چو بودش سبزه اش آراستند


سرعتش کم بود و از بن کاستند


 

ای رفیقان! یکصدا :  « الفاتحه ! »


شد نــــــــت ِ بیچاره کاغذ باطله



 

گرمک نوشت: فقط عرض خسته نباشید دارم به تمام درزگیران روزنه های آزادی.

 

برای آمرزش این عزیز از دست رفته بخوان الفاتحه مع الصلوت!

سکوت کاغذی


شاخ و برگم خشک شد از سوز ِ این سرما     اِی عجــــب از آه ِ مـــن آتش نمی گیرد

 

پشتـــم از خــــروار ِ غمها چون کمان گردیـد    این کمان را دست، چـون آرش نمی گیرد

 

سینه ی احسـاس ِ من از جنـس فولادست    بــاد و بـــــاران را در آن تــرکش نمی گیرد

 

جز صــــدای جغد ِ بــــدترکیــب در گوشــــم    نغمـــه هـــــــای بلبــل ِ دلکش نمی گیرد

 

شیشه چشمــم چنان سـرسخت می بینـد    بـــا تماشــــای نگاهـــی خش نمی گیرد

 

وحشـــی از زنــدان ِ تـــن گردیـــده احوالــم     یک نفـــر افســــار این سرکش نمی گیرد

 

چکنویس ِ عقده هایم پـــــر شــد از فریــــاد     این سکـوت ِ کاغــــــذی آتش نمی گیرد

 

 


گرمک نوشت: لابد شما هم با من هم عقیده هستید که این گرمک ترشیده از درد بی فصلی قلمش تاب برداشته است و پرت و پلا می گوید.

 

با شما موافقم. خودم هم بهش آلرژی پیدا کرده ام.

 

همان تابستان هم خوردنش مثل سم است چه برسد به زمستان.

مست ِ هوشیار


یکـی مسـت در راه مــــردم نشست      به سنگی ســر و پای ملت شکست

 

به سیلـی کسـی صورتش را نواخت      بــه او ناســـزا گفت و حالش بساخت

 

کتـک خورد و مستی به سر باز ماند      به ضــارب نگــه کرد و این قصـه خواند

 

تو کــز سنـگ ِ یک مست رنجیده ای      ز بیـــداد ِ سلطان ســـــرت دیده ای؟

 

تن ات پاره از ظلم و  تــو سـرخوشی      به سنگی مـــرا بی پــدر می کشی


دهــان را قفــس بــــر زبــان کــرده ای      ستـــــم را پذیرفتــــــه چــون برده ای

 

مرا کاسه ای می بـه مستی کشاند       تـرا کاسه لیسی بـه پستی کشانـد

 

خمـاری به سیلی شـــــــود هوشیار       تـــــرا سیــل و توفـــان نیاید بــه کــار

 

مرا مستی از سـر بـــــرون می شود        تـــرا سـر ز مستی فــزون می شود

 

مرا مستی ام انـدکی نیست بیـــش        تــــرا مستی ات تــا ابـــد بیـخ ریش

 

 

گرمک نوشت: آنقدر که بر دیگران به خشم می تازیم بر خود به تلنگری آگاه نمی شویم.

 

صریح تر بگویم، نمی خواهیم آگاه شویم.


عادت به درد کرده ایم و از سر ِ درد ِعادت به هم می پریم.

ببوسمت


گفتم که بیــــا لبــــت ببوسم      بیمـار شـــدی تَبَت ببوسم

 

شب ماه ِ رخت به خلوت آرم      تا پای سحر شَبَت ببوسم

 

ســـر در پی ِ مرکبت گــــذارم      از خـــاک بـه مرکبت ببوسم

 

زانو بزنم بـه پیش ِ چشمــت      چشمــان ِ مُقربّت ببوسم

 

 

گرمک نوشت: طمع بوسه هایش در حلاوت شعر نمی گنجد. چیزی می گویم و چیزی می شنوید.

مهر الهی


ایزدا ! دارم سوالی بی غرض


پاسخم گو تا نمیرم از مرض


 

هر که را تاجی نهادی بر سرش


پیش از آن چون گل نمودی پر پرش


 

آنکه را در دفترت نامست نیک


با غم و دلتنگی اش کردی شریک


 

وقت ِ  قسمت خوب گلچین می کنی


اولش آن بعد از آن این می کنی


 

این همه وسواس ِ تو در انتخاب


این همه دیوانه را کردی خراب


 

پس چرا آزار ِ آنها می کنی؟


خون به دل مانند ِ دریا می کنی؟


 

با عزیزان این چنین رفتار چیست؟


این معما پیش ِ ما یک بار نیست


 

از همان روزی که آدم پا نهاد


دانه سیبی از بهشتت غصه داد


 

اشرف مخلوق ِ تو مخلوع شد


از بهشت ِ بی کران ممنوع شد

 


جرم آدم غفلت از شیطان نبود


قاب آدم را خدا شاید ربود


 

هر کسی مهرش به تو افزون شود


می زنی تا از درت بیرون شود


 

هر که در این در مقرّب تر کنی


از بلا جام ِ غمش پر تر کنی


 

بر صلیب آید به سر تاج خدا


کوه طورت می دهند با اژدها


 

این حکایت بوالعجب دارد ، خــــدا !


چون سوال هم می کنیم گویی چـــرا


 


گرمک نوشت: دیروز میلاد مسیح بود. نامش بلند و قصه اش عجیب و پایانش تلخ .


مشغله کار بسیار بود،  اما مشغله کار خدا ذهنم را بیشتر درگیر خود کرده بود. چراهایی که هیچوقت تمامی ندارند.

انجیر


در جایی آن طرف کوهها در سایه دیوار کوهی بلند دهی بود با مردمی خوب.

 

در جوار ده و بر کمرکش کوه چند درخت انجیر تنومند و بسیار بزرگ ریشه داشت که در فصل انجیر دادن چنان میوه میداد که دهان هر بیننده ای را آب می انداخت.

 

سالها بود که مردی تنومند به نام هیبت از سینه کوه بالا می کشید و درختان انجیر را برای مردم تکان می داد و از قِبَل آن برای خود احترام و مقامی دست و پا کرده بود و خود را همه کاره آن دیار تصور می کرد.

 

تا اینکه روزی جوانی عاقل و دانا که در میان اهالی ده محبوب بود، مردم ده را به دور خود جمع کرد و از آنها خواست برای چیدن انجیر، آستین بالا بزنند و خود را برای چند دانه انجیر مدیون کسی نکنند.

 

برای اینکه مردم ده خود را بیشتر باور کنند، دستار به کمر بست و به راه افتاد تا از کوه بالا برود.

 

هیبت وقتی خبردار شد پشت سنگی کمین کرد و او را از سینه کش کوه به پایین پرت کرد.

 

دست و پای جوان ِ دوست داشتنی شکست و برای مدتها زمینگیر شد.


مردم روستا برای او بسیار متاثر شدند اما جرات نکردند به هیبت اعتراض کنند.

 

هیبت که از ترس مردم خبر داشت فکر میکرد که با این کار دیگر کسی به فکر رقابت با او نخواهد افتاد.

 

او درست فکر کرده بود اما هرگز گمان  نمیکرد بعد از آن اتفاق دیگر هیچیک از مردم ده انجیر نخواهند خورد.

 

قـرص نانی از محبت کار صد خرمن کند

 

سینه ای از شیر مادر کار صد دامن کند

 

آنکه در "مــا " از خودش مهـری نجست

 

راحتــــش بگــــذار  تـا مــــن مــــن کند

 

 


گرمک نوشت: عاقبت موفق شدم داستانی بنویسم که هیچ ربطی به مسائل سیاسی روز نداشته باشد.


بیهوده تلاش نکنید. صد سال هم بنشینید و مو از ماست بیرون بکشید رابطه ای نخواهید یافت.(حتی انتخابات آتی مجلس)