گرمک

شیرین ، خنک ، دلچسب و آبدار

گرمک

شیرین ، خنک ، دلچسب و آبدار

درد هنر



شهرتش گرچه فرهمند گرفت


پشت ِ تاریخ هنرمند گرفت


 

او نه با نیزه که با پای قلم


اُندلس تا به سمرقند گرفت


 

در هنر فعل "نکن" جای نداشت


او به "کردن" همه در بند گرفت


 

هر کجا بال و پرش چید زمان


بال ِ نو باز به ترفند گرفت


 

با هنر درد در آمیخته است


درد ظلم از همه فرزند گرفت


 

بی هنر خواب خوشی داشت ولی


درد این ظلم هنرمند گرفت


 

تا که ظلم است قلم گفته مرا


از هنرمند نخواهند گرفت


 

گرمک نوشت: دوستی تلویحاً تذکر دادند که هنرم (به قول ایشان طبع لطیفم) را در مسخره بازی

این و آن بکار نبرم. خلاصه اینکه "نکن!"


اگرچه خاطرش خیلی عزیز است اما می خواست بگویم در هزل نویسی های من دردهایم از روزگار بیداد نشسته است.


گاهی در هزل های امثال من دردهای فرو خورده یک نسل است. این را هم نگوییم دق خواهیم کرد.


 

البته نوشت: شرمنده همه هنرمندان که امروز پا در کفش و شان آنها کرده ام و خود را به قبای بلند آنها چسبانده ام.



کارتون نوشت: عکس بالا کاریکاتور من نیست. اشتباه نشود ایشان جناب عبید زاکانی هستند.

خالی بند


می زنی لاف ، ولی زیــــــر لحاف

خفه شو! خالی مبند! قصه نباف!


 

گوش مان پر شده از حجم دروغ

بی خودی پیچ نخور مثل کلاف

 


هر که از دور ترا دید شناخت

در رخت نیک هویداست خلاف


 

در خیالت که بلند است سرت

ما ندیدیــــــم مگر تا سر ناف


 

ادعایت به سر ِ کوه رسید

کوتهی، کی برسی قله ی قاف؟


 

بیش انگشت مکن در همه چیز

تا به چیزت نکند بخت شیاف

 

 

گرمک نوشت: دیشب خر شدم و چند لحظه ای پای گنده گویی های این یارو نشستم.


هنوز تسبیح به دست در حال استغفارم!


آخ که چقدر از خود ممنون است!


دروغها و گنده گویی هایش تمامی ندارد!


چقدر ما بدبختیم خداااااااااااااااا ؟!!!

تماشای تو یک عمر کم است



به تماشای تو این عمر کم است


تو نباشی همه ی عمر غم است

 


به تو افراشته ام قامت عشق


تو نگیری سر این عشق خم است


 

به هوای لب تو ابر شدم


دلم از بوسه ی خیس تو نم است


 

مگر این چشم تو آرام کند


دل و جانی که از این خلق رم است


 

به تو معنا شود این هستی من


بی تو هر بودن من در عدم است

 


خوشم ای دوست که چون میگذری


به تماشای تو سر در قدم است

 

 

 

گرمک نوشت: چقدر این روزها گرفتارم .

 

 لعنت به هر چی جلسه و میزگرد و چایی و بیسکویت و آدمهای فیگور گرفته و ادا و اصولش.



تبریک نوشت: ظاهرا تولد ده سالگی بلاگ اسکای است. به رسم معرفت و استفاده از خدمات این بلاگر بر خود می دانم تشکر ویژه خود را با گله گذاری از آنها داشته باشم.


انشاله موفق و موید باشند.

 


عکس نوشت: عکس بالا را چند روز پیش از گنجشکی که پشت پنجره اتاق کارم نشسته بود گرفتم.


هر روز میزبان کلی از این دست گنجشکها هستم.

سکوت بره ها


از شیخ پرسیدند: یا شیخ! آدمی اغلب به چیز شبیه است؟!


گفت: به گوسفندان


پرسیدند: این شباهت را علت چیست؟


شیخ گفت:


ندیدم گوسفندی خواب خوش آشفته باشد


اگر تا صبح در آغوش ِ گرگی خفته باشد


 

غم ِ دنیا علف باشد به کام ِ گوسفندان


شنیدی بره ای از غم کلامی گفته باشد؟!!!


 

گرمک نوشت: دیروز به جمعه بازار به جهت خرید میوه و مایحتاج منزل رفته بودم. برخی قیمت ها چون نیزه به قلب آدمی فرو می رفتند، اما مگر میشد نخرید. بره وار به مردم نگاه می کردم که چون من با بهت به قیمت های عنان گسیخته نگاه می کردند و خرید می نمودند و لام تا کام نمی گشودند.


چقدر پوستین بره گی به تن ما ایرانی ها برازنده است.

یاس کبود




آن یکی افتاد بــرگی از درخت      باغبـــان بر ســـر زد و نالیــد سخت


یادم آمد حــــال و روز مرتضی      نیمه شب بر دوش خود میبرد تخت


روی آن یاس کبودی خفته بود      بر تــن او چون عروسی بــود رخت


حجله ی اول چنان نابـخت بود      حجله ی دیگـر برایش ساخت بخت


تا علی در خـــاک بگذاشت او       از کمر بشکست ماننـــــــد ِ درخت


 

گرمک نوشت: به روایتی امروز شهادت بانوی دو عالم ، پاره تن پیامبر، فاطمه زهراست.


یاد فاطمه یاد گلبرگ های سبز و باطراوت باغ را تداعی می کند.


گلی که در اوج شکوفایی ناجوانمردانه بدست آتش کینه ی اشقیا پرپر شد.


حق این نبود پایمال کردن گل های باغ به بهای تصاحب باغ


حق این نبود!


 

دوست داشتید بخوانید به همین مناسبت شعر کوتاهی را در وبلاگ دیگرم.

نژادپرستی ممنوع!



بگذشت که افغانی در این مُلک زبون بود


محتاج من و دست تو و لقمه ی نون بود


 

بگذشت زمانی که دل ِ خسته و خارش


از بیل و کلنگ و پی و عمران تو خون بود


 

بگذشت زمانی که نه جا داشت نه جارو


آواره ترین خانه به دوش چون حلزون بود


 

یکوقت در این عرصه کسی بودی برایش


بگذشت زمانی که به تحقیر تو دون بود


 

بگذشت ولی فهم تو انگار نه انگار


بگذشت ولی خشم تو از شادی اون بود


 

 

گرمک نوشت: شنیدید که در روز طبیعت از ورود اتباع افغان به پارک صفه اصفهان توسط نیروی انتظامی جلوگیری بعمل آمده است.


به نظر شما اگر این نژادپرستی نیست پس نامی که برازنده این کار باشد چیست؟!!


قابل توجه دوستان اصفهانی ! انتظار داشتم آنها زودتر به این مسئله اشاره می کردند و این عمل را تقبیح می نمودند.

خانه ی خدا



روی قلبم بنویسید " فقط مال خداست "


زیر آن خط بکشید یعنی که از غیر جداست


 

بخدا ! غیر خدا هیچ کسی خانه نبود


هر دری را که زدم گفت که این خانه ی ماست


 

پیش چشمان دلم در همه جا ، در همه وقت


آنچنان بود که دل هیچ نپرسید کجاست


 

با خدا خانه ی دل خلوت و خالی نشود


هر طرف گوشه ی آن بزم خوش عشق بپاست


 

زنده آن دل که خدا بست در آن خانه نشست


در کف صاحب آن یاد خدا جام دعاست


 

گرمک نوشت: خدا را شکر هنوز در خانه ی دل حجره ای برای خدا گذاشته ام. گاهی خیلی تنگ حضورش می شوم.


 

:: میگویند وقتی کسی درختی را می برد او را نفرین میکند. از پریروز که برای باغ آشنایی بجهت کمک کردن چند درخت را قطع کرده ام مچ دستهایم از کار افتاده است. گمانم نفرینه کار خودش را کرده است. یادم باشه دفعه بعد که میخواستم به آن باغ بروم با یک جعبه شیرینی بجهت عذرخواهی بروم.


 

:: آرامش طبیعت بعد از یک سیزده شلوغ و ناجوانمردانه قابل درک است. اینطور نیست؟

خرگوش چو بیرون رود ، نهنگ در آید



می رفت هنگامی که خرگوش زرنگ


جای ِ دویدن می خزید با پای لنگ


 

گفتم مگر در سال قبل ای دم قشنگ


با شیر جنگل کرده ای هر روز جنگ؟


 

گفتا که اندر بیشه تان شیری نبود


یک عده چون بز می چریدند شوخ و شنگ


 

گفتم مگر صیاد ها تیرت زدند ؟


یا وقت جستن خورده است پایت به سنگ؟


 

گفتا که تنها این نبود در مُــلک تان


اینجا زمنیش تا هوا دارد خدنگ         خدنگ = تیر ِ کمان


 

اینجا چنان بر گــُرده می ریزد بلا


حتی به زیرش خرد خواهد شد پلنگ


 

بر من چنان بگذشت در سال ِ نود


دنیا برایم گشت چون گور  ِ تنگ


 

بر حال و روزم آنچنان بگذشت سخت


از ریشه ناغافل در آوردم کلنگ


 

اندوه و غم چون گرگ در این مرز و بوم


بر پیکرم از هر طرف می زد به چنگ


 

از من گذشت و جان به در بردم ولی


چیزی نمی ماند گمانم از نهنگ


 


گرمک نوشت: سال نود هم گذشت. سال خرگوش بود یا فیل هر چه بود ما یکی را از پا در آورد.

خدا به داد ما کارمندها برسد در سال جدید با فاز دوم هدفمندی یارانه.


اگر تا پایان سال از فشار زندگی، به دنیا عمرمان کفاف نداد ترا خدا حلال کنید.

 


سیزده نوشت: همیشه فکر میکردم سیزده نحس است، واسه همینه مردم از خونه به صحرا می زنند تا نحسی آن دامنگیرشان نشود. اما به لطف روزگار از سیزده نحس تر را هم دیدیم. درسته منظورم همان خودش است. درست حدس زدید!

 


سیزده خوش بگذرد!

وقتی که دیدم چشم یار


وقتی که دیدم چشم یار     عاشق شدم دیوانه وار


گفتم به "تنهایی" بــــرو      اسم مـــــرا دیگر نیار


 

وقتی که دیدم چشم یار     دل رفت و جان شد بی قرار


گفتم که ای جانم فدات      با خود دلم را هم بیار


 

وقتی که دیدم چشم یار     آتش گرفتم : آی هوار !


گفتم که خاکستر شوم       از ریشه ام تا شاخسار


 

وقتی که دیدم چشم یار     افتـــــــاد دل در احتضار


گفتم بجز چشمان خود       دکتر به بالینم نیــــار !


 

وقتی که دیدم چشم یار     گویی مسیح آمد کنار


گفتم که بر زخم دلم          از چشم خود مرهم گذار


 

وقتی که دیدم چشم یار     آهوی چشمم شد شکار


گفتم که آزادش مکن          در بند چشمانت بذار


 

وقتی که دیدم چشم یار     دی شد برایم چون بهار


گفتم زمستان سر رسید     ای ابــــــر  ِ بارانی ببار


 

وقتی که دیدم چشم یار      شاعر شدم بی اختیار


گفتم به دل دفتـــر گشا       شاید قلم آیـــــد به کار

 


 

گرمک نوشت: هر وقت در وصف چشمان او می نویسم فکر می کنم آخرین شعرم خواهد بود.

 

اما همیشه بعدی هست و خواهد بود.



::: عکس فوق تمثیلی است. در قیاس با چشمان یار تفاوت از زمین تا آسمان است.



 

این رو یک دوست امروز برایم خواند:


کاش بجای دلهایمان سر زانوهایمان زخم می شد، مثل کودکی!

امین بی حیایی


حیف نامت، بی حیایی تا کجا؟


غیر نامت نیست در تو از حیا


 

روزگاری مثل ما بودی، کنون


رنگ دیگر می کنی بر تن ردا

 


راه ما دیدی که دشوارست، پس


راه خود را کرده ای از ما جدا


 

نان شهرت خورده ای از سفره مان


پاچه خواری می کنی از اشقیا


 

در صف " اخراجیان " دلقک نبود


دلقکی مانند ِ تو شد بر ملا



با نمک بودی ز بس خوردی نمک


آن دهاتی هم پسندیدت بجا         ممکن است منظور شاعر از نمک و دهاتی همان ده نمکی باشد



بهر ساندیسی فراموشت شدیم


پای دیزی گربه را باشد حیا ؟!!!


 

تا که دیدی زرق و برق سکه ها


بی حیا گشتی، شریفی شد نیا    نیا=اجداد   شریفی نیا=خودتان بهتر می دانید


 

تف به رویت بی حیای پاچه خوار!


مثل  ِ تو جایی ندارد بین  ِ ما


 

دم تکان دادن برایت عادت است


زین سبب قلاده داری از طلا


 

بعد از این نامت عوض کن جان من!


"بی حیایی" کن که می آید ترا

 

 


گرمک نوشت: لابد قضیه فیلم "قلاده های طلایی" و بازیگری امین حیایی را شنیده اید. خودمانیم هان! خجالت هم خوب چیزیست!

 


میگم: چرا هر وقت من حرص می خورم مثل بچه آدم بجای شعر نوشتن نمی تونم بیام حرف دلم را بنویسم؟!!!