عجب! بیگانه با فریاد هستیم
عجب! همزاد با بیداد هستیم
غلـط گفتیـــم انسانیـــم. واللــــه!
که از هر غصه ای آزاد هستیم
به سان کشتی بی قطب نماییم
عموما اهل حزب باد هستیم
نشان از آدمی در خود نداریم
به زیر پوست خود جلاد هستیم
به مرگ هم چنان عادت نمودیم
چو کرکس بر سر اجساد هستیم
به لای زخم مان صد استخوانست
پی ِ هر چیز جز امداد هستیم
زمین از خون آدم سرخ رنگست
تهی از آدمیت، شاد هستیم
بشر در زیر آهن خرد گردید
هنوزم سرخوش و آباد هستیم
بهشت از ما برای این گرفتند
که مشتی دلقک ِ شیاد هستیم
مگر در خواب خرگوشی ببینیم
عروس برده را داماد هستیم
گرمک نوشت:
می نشینیم روبروی صفحه جادویی و اخبار قتل و کشتار همونوعان مان را تماشا می کنیم.
سوریه ، سومالی و و و...
فقط اظهار تاسف و تکان دادن سری و دیگر هیچ !!!
انگار نه انگار که آنها هم چون ما از جنس انسان و احساس هستند؟!!!!
بدا به حال ما !!!
دیر گاهی است که از ادمیت فقط یک تاسف مانده...غیرت بشریت زیر بار منافع خشکیده است.....
تا کی به سبزه نشیند؟!
سلام امید جان
مگه کار دیگه جز افسوس خوردن و ابراز همدردی از ما برمیاد؟ ما که دستمون به جایی بند نیس
حرفی سخنی فریادی
سلام داداش
من موندم فلسفه خلقت آدمی وقتی چنین آدمایی پیدا میشن چیه
وای که آدم بعضی وقت دلش میخواد یا نباشه یا اگه هم هست یه حیوانی چیزی بشه بهتره تا انسان بودن
بار انسانیت بر دوش ادمی سنگین است
همیشه از جسارت و جرات ادمی در تعجب بوده ام
خب داداشم میگی چیکار کنیم؟
بریم توی کوچه فحش خواهرومادر بدیم؟؟؟؟
کاری از دستمون که برنمیاد
موندیم ببینیم آخرش چی میشه.....
خب فریاد بزنیم
اتفاقا برای ماهیچه های گلویمان مفید است
یاد این شعر افتادم
دقیق نمی دونم فکر کنم مال دکتر شریعتی باشه
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
منظور منم از فریاد چیزی از جنس این سخنان دکتر است
دست شما درد نکند
عباس عبدی در مقاله ای که در روزنامه ی اعتماد نوشته بود یه نکته خوب گفت:کشتار الحوله در سوریه به حدی بوده که نمیشود گفت انها مردمان یک کشور هستند و تحت نام ملیتی واحد حتی دشمنان هم چنین کاری با یکدیگر نمی کنند
ادم یاد جنگل و قانون وحوش می افتد
سلام
متاسفم
به نظر شما از دست منو شما چه کاری بر میاد؟
آنقدر فریاد زدیم که دیگر نای فریاد هم نداریم
منو شما باید بشینیم وبه حال آدمیت عده ای افسوس بخوریم
می شود گفت و گفت و گفت
مگر می شود هیچ طنینی کار ساز نباشد؟!
به ایران بزرگ یونان سیطره یافت ، مغول هم


هرگز نتوانستند دین و فرهنگ آن را عوض کنند
بلکه خود عوض شدند
اما تازی بادیه نشین
آنقدر بی رحم بود که جز قتلو قتلو چیزی نمی شناخت
بدا به ما که هنوز هر از آنان انتظارمعرفت و شفا می طلبیم و اینهمه نشانه به ما نمی رساند که حق چه بوده
اینان امثال ابوریحان مارا به خاطر کشف حق کور کردند با همان کتاب ها که قصد اگاهی رسانی داشت
کشتند و کشتند و می کشند
خوی نژادی را فراموش کرده ای امید عزیز که اینهمه پلشتی نبود ،به اینهمه پیامبر هم نیازی نمی بود
درود بر تو مهربان
استاد! ما به فطرت خود باید رجوع کنیم که بهتر رسول و پیامبر است


ممنون و دورد بر شما
کم کم دلمون هم به سنگ شدن عادت میکنه در برابر این اتفاقات
اگر خود بخواهیم شاید
آدمی را آدمیت لازم است. یاد خوشنویسی مدرسه بخیر
یادش بخیر
چقدر با احساس و هنر این را می نوشتیم
اگر بیگانه با فریاد هستیم
اسیر نیمه ی خرداد هستیم !
دقیقا همینطور است
امید نوشت:


مرا یادت بــه معنای حیــات است
فراموشت اگـــر کردم ممات است
هوایی جـــز تو می گیـــــرد گلویم
که یادت در وجودم عین ذات است
من نوشت:
مرا امید دلم ،حیات دیگر نیست
به غم ،شادی به ذات دیگر تیست
ببخش که به طنـــــز خواهم گفت
نه نان گرم که بیات هم دیگر تیست
دل عاشق کجایش چون بیات است؟


بسان بـــــــاقلا شیرین نبات است
به سیلی روی خود را سرخ بنما
مخور غصه که دنیا چون فرات است
قربانت!


واقعا هیچی نمیشه گفت
یعنی هیچ هیچ؟!