گاهی از کوچه ی ما حالی بپرس
حال مــــــردم در ِ بقـالی بپرس
بار دنیا به زمین قدری گذار
وزن بی پولی ِ حمـــالی بپرس
خرج مان را ملخ از مزرعه خورد
دخل مان از شکم خالی بپرس
آخر ِ سال که نه ، حال مرا
لااقل اول هر سالی بپرس
دردم از ریشه در آورد ستون
دردم از کوری،کری،لالی بپرس
تا به کی بی خبری از غم ِ ما ؟
لااقل از کسی اجمالی بپرس
گرچه خیرت نرسد هیچ به ما
آدمی خیر ِ سرت، حالی بپرس!
گرمک نوشت: شرح بالا را از زبان من نخوانید!
هنوز کارم به آنجا نرسیده که چشم انتظاری به این مسئولین بی خاصیت داشته باشم.
نه اینکه بی نیاز باشم ، خود را هنوز بی نیاز نگه داشته ام.
من این را از زبان آدمای کلیپ پایین گفتم خطاب به مسئولین سرخوش از قدرت و فارغ از مصائب ملت
حوصله تان (طاقت تان) شد ببینید و گوش کنید!
درد های کهنه ی بشریت همیشه زیر سوال انسانیت قد خم میکند....
ولی کسی جواب نمی دهد
ما جواب می خواهیم
قلم در دست تو امید من خورشید تابان شد


وحق خامه درید وهمچنانم اشک گریان شد
گهی از چشم می گویی دل خوش می شود از آن
و گه اندوه دوران ، توسنی برخصم تازان شد
اگر خواهم که شاد و شامان باشی همیشه
ولیکن خوشتر آید کلک تو چون مرد میدان شد
درود بر امید امیدبازان
قبله ی در دل یک کلبه است


کلبه ی استاد ما را قبله است
شعر تو استاد چون قندان بُود
در دهن هر بیت آن یک حبه است
در بست تا خود نهارخوران مخلصیم استاد!
خیلی آنجا در مذاق مان خوش امد
ناخودآگاه یاد نهارخوران افتادم
چقدر ...
خیلی دردناکِ
نتونستم بقیه شو ببینم ...
بعضیا می بینند و می شنوند اما کک شان هم نمی گزد
تفاوت در چیست؟
من سپاسی دارم از تو بی سوال و با سوال



کلبه ی دل مال تو جــــــانا حقیقت نی خیال
عزیزی استاد!


جواب هم نمی خاد
درود امید عزیز
چند روز پیش یه مقاله رو سردبیر داد برای ویرایش راجع به یکی از مناطق محروم جنوب شهر
دلم میخواست عکسهایی رو که همکار عکاسمون گرفته بود رو میذاشتم تو وبم ولی سردبیر اجازه نداد
فقط میتونم بگم تمام روز حالم گرفته بود حتی نهار نخوردم
اما مگه فقط ماییم که اینها رو میبینم
یا اونهایی که باید ببینند چشمهاشون رو بستند
دیدن تاریکی ها سهم ماست
اونا چشم شان عادت به دیدن چیزهای تیره ندارد
کلبه ی دل شد به روی دوست باز
قبله شد بر مــــــــــهر ِتوای پاکباز
در گلستان آبشاران ، دلگشا
یک کبود وال و به از صد باغ شا (ه)
شیر آبادی که در دامان کوه
بال اسبی می شود اسپید رو
دشت هایی سبز و جنگل ها قراخ
در دل جنگل فراوان باغ و کاخ
هم به دربا راه دارد هم به دشت
یک کویر سبز باشد تا به رشت
لهجه ها بسیار باشد رنگ رنگ
خاک دارد چون طلا یا کوه ستگ
الغرض فارس و بلوچ و ترکمن
کرد ومازند ، فندرسکی ،ترک سن
سیستانی و دگر شاهرود نام
زتدگی دارند جمله زیر بام
درود ها بر امید عزیز
باغ استادان همه دارد صفا
باغ خوبی چون شما دارد وفا
ما گرفتار وفایت گشته ایم
آن نشان سبز رایت گشته ایم
خاک مهرت دامن ما را گرفت
پای ما را بست و زد بر دست چفت
تا مبادا جای دیگر سر کنیم
غافل از استاد مان دفتر کنیم
ای خوشا این دست و پای بسته مان
ای خوشا این سینه ی وابسته مان
قربان مهر و وفایت استاد مهر و خوبی ها
امروز اینجا قیمه صرف میشده انگار

مام داریم فقیر میشیم دیگه
چرا اینجا شکلک کم داره خب؟!
شکلک ها را از زور فقر و گرسنگی قیمه کردیم و خوردیم
پخت بعدی مان فرداست
امید عزیز
خیلی غمبار بود و مشتی بود از خروار
ای خدا
خانه دوست کجاست؟
خانه دوست خانه دل ماست
اگر جلوی پنجره اش را آجر نچیده باشیم
بسیار ناراحت کننده هست واین مشت نمونه خرواریست از هزاران انسان گرسنه ای که در اطراف ماست .

بلاخره آهن همه مظلومان روزی دامان این بدبختان شکم پاره دین فروش را میگیرد .
اما در این میان وظیفه ماست که به هم نوعان خود کمک کنیم
آدمی را ادمیت لازم است