یکـی مسـت در راه مــــردم نشست به سنگی ســر و پای ملت شکست
به سیلـی کسـی صورتش را نواخت بــه او ناســـزا گفت و حالش بساخت
کتـک خورد و مستی به سر باز ماند به ضــارب نگــه کرد و این قصـه خواند
تو کــز سنـگ ِ یک مست رنجیده ای ز بیـــداد ِ سلطان ســـــرت دیده ای؟
تن ات پاره از ظلم و تــو سـرخوشی به سنگی مـــرا بی پــدر می کشی
دهــان را قفــس بــــر زبــان کــرده ای ستـــــم را پذیرفتــــــه چــون برده ای
مرا کاسه ای می بـه مستی کشاند تـرا کاسه لیسی بـه پستی کشانـد
خمـاری به سیلی شـــــــود هوشیار تـــــرا سیــل و توفـــان نیاید بــه کــار
مرا مستی از سـر بـــــرون می شود تـــرا سـر ز مستی فــزون می شود
مرا مستی ام انـدکی نیست بیـــش تــــرا مستی ات تــا ابـــد بیـخ ریش
گرمک نوشت: آنقدر که بر دیگران به خشم می تازیم بر خود به تلنگری آگاه نمی شویم.
صریح تر بگویم، نمی خواهیم آگاه شویم.
عادت به درد کرده ایم و از سر ِ درد ِعادت به هم می پریم.
سلام مرسی از مطلب آگاهی دهنده شما فکر کنم که پرشین کت کپلی از ما آگاهتر باشه
همه اگاهیم اما ...
سلام
شعرتون بسیار زیبا ودل نشینه منو یاد شعری انداخت :
مخصوصا این مصرع که:هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
فکر کنم مال پروین اعتصامی باشه
همینطوره
روحش شاد
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته:
بی خبر بودن و سر را مانند کبک در برف فر کردن!
که چیز عجیبی نیست ..
مهارتی داریم بس بسیار.... چراکه در این روزگاه گویا کارساز است.
هه هه
و در انتها از اشعار زیباتان بخصوص اینکه بسیار مربوط به این دوران می باشد تشکر مینماییم...
سرفه سرفه
و به کلام زیبایمان میگوییم زرشکـــــــ هه هه
===========
عالی بود خدایی
ممنون که دردگویه های مرا گوش می کنید
درود بر شما
عافیت باشد
اره مال پروین اعتصامیه
تقدیم به کسی که عادت به نخوندن پستهاش مثل فراموش کردنش غیرممکنه! ....
این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم ...
و هیچگاه نمیشود به این درد عادت کرد
هیچ وقت
دوست دارم داداش هوارتا
اخوی! بنده را به زیر چتر مهر خود می کشانید
لیاقت می خواهد و این حقیر کوچک تر از ان است
درود بر شما
قربانت
سلام و درود بر امید عزیزم ....
بیشتر مشکلاتی که با آن دست به گریبانیم از سر بی انصافی و ناسپاسی برخی نسبت به برخی دیگر است ...
گاهی حتی نسبت به خودمان هم بی انصاف هستیم .
ممنون از این شعر و مطلب بسیار تامل برانگیزو زیبا ...
انقدر که به هم می گوییم "دوستت داریم" نداریم
باید به دوست داشتن هایمان شک کنیم
چشم ما را روشن نمودید سعید خان!
درود بسیار رفیق...
شعرتان را خواندم... زیباست... مخصوصا نوعِ بیانَش که صلابت دارد...
آقای امید،انتقادی دارم. شما وقتی به وبلاگ بنده میایید اصلا متن ها را نمی خوانید و همیشه کامنت هایتان بی ربط است... من واقعا اینطوری احساس می کنم متن ارزش خواندن نداشته است. اثباتش هم این است که فاصله ی میان ورودتان به وبلاگ و گذاردن کامنت برای یک متنِ دو صفحه ای یک دقیقه است! لطف اگر متون را نمی خوانید تحلیلی هم برایشان ارائه نکنید... متشکرم...
برای عرض چند نکته خدمت خواهم رسید
سپاس
سلام امید
عالی بود
کلا دندان شکن بود
آپم
ممنون
انقدر مست شدی که یادت نیست من کیم؟؟؟
سیلی هم دیگر کارساز نیست...
هوشیارت هم البته که از مستیت بدتر است.....
کدام ساز تو برای رقص مفید است نمیدانم ....
به من نگاه کن
زندگی
وقتی با تو حرف میزنم
به چشمانم نگاه کن ....
هوی زندگی با تو ام ...
درود بر گرمک عزیز
همچنان دلچسب و آبدارید
شنگ هم تلنگری بر خود زد
به گمانم این جناب گربه هم از
مرفهین بی درد باشند . برویم یک
تلنگری هم به ایشان بزنیم اگر
چون مست داستان درشنگ نیاویزند
در این شهر هوشیاری چون شنگ نیست
ما خماریم از مستی نیم پیاله ای
سایه تان مستدام
مستی و راستیم از رفیقانم آرزوست
ارادت رفیق خوش ذوق
آرزوی دشواری است
خاکساریم رفیق!
سلام
ممنون که به وبلاگ من سر زدین .
از وبلاگ هایی که حرفی واسه گفتن دارن خوشم میاد ...
تا وارد وبلاگ شدم بوی پختگیش منو گرفت .... در فرصت های آتی حتما بهتون سرمیزنم .
پیروز و کامروا باشید
از بذل توجه شما ممنونم
معلومه بجا نیاوردید
امید خان، انتحاری عمل میکنی....
یکمی مواظب خودت باش
نگرانتمااااااا.....................
چشم عزیز!
منون به فکرمی
حال من بد نیست غم کم میخورم
کم که نه! هر روز کمکم میخورم
آب میخواهم، سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
حمیدرضا رجایی رامشه
=============================
اصولا کم نمیارم
بابت شعر ممنون
اصولا این روزا هیچی کم نمی یاره
مسابقه است انگار
سلام..
گاهی چنان زخمه میخوریم و دم نمی زنیم که گمان می کنند که نفهمیدیم....سکوت میکنیم و این بار محکم تر ضربه میخوریم.....
و حالا به این مستی به ریخ بیش بسته ی مان دل خوشیم....
قلمتان شکیبا....
مرسی بانو!
مثل بچه هاست دلخوشی هایمان
سلام و درود
زیبا گفته بودید خیلی زیبا
درد بزرگ ما تعصب بی جا و کور ماست که علاجش سخت است!
اصلا به فکر علاج نیستیم
درد این است
هی هی هی .... واقعا!
واااای این شعر خیلی قشنگ بود

یاد یکی از اشعار پروین افتادم
آخه شعراشو خیلی دوست دارم
واقعا قشنگ بود
شرمنده نکنید
همچین مالی هم نیست
سلام رفیق عزیز
بسیار بسیار محذوذ شدم از این شعر زیبا . خیلی زیبا شعر می سرایید . احسنت . دوستی با شخص باقریحه ای چون شما مایه مباهات است .
دوستی شما نیز مایه افتخار بنده است
کم پیدا و کم فروغید چرا؟
باور کنید نشناختم
موید و موفق باشید
ادم مهمی نیستم
نشناختید فدای سرتان
منم آدم مهمی نیستم ...
مهم اینه که آدم باشیم ...
اصلا همین غریبی رو عشق است .
خیلی دیر این وبلاگ زیبا رو شناختم .... اما تبریک . اینجا هم ترکوندی آقا آرمان
مرسی بانو!