در جایی آن طرف کوهها در سایه دیوار کوهی بلند دهی بود با مردمی خوب.
در جوار ده و بر کمرکش کوه چند درخت انجیر تنومند و بسیار بزرگ ریشه داشت که در فصل انجیر دادن چنان میوه میداد که دهان هر بیننده ای را آب می انداخت.
سالها بود که مردی تنومند به نام هیبت از سینه کوه بالا می کشید و درختان انجیر را برای مردم تکان می داد و از قِبَل آن برای خود احترام و مقامی دست و پا کرده بود و خود را همه کاره آن دیار تصور می کرد.
تا اینکه روزی جوانی عاقل و دانا که در میان اهالی ده محبوب بود، مردم ده را به دور خود جمع کرد و از آنها خواست برای چیدن انجیر، آستین بالا بزنند و خود را برای چند دانه انجیر مدیون کسی نکنند.
برای اینکه مردم ده خود را بیشتر باور کنند، دستار به کمر بست و به راه افتاد تا از کوه بالا برود.
هیبت وقتی خبردار شد پشت سنگی کمین کرد و او را از سینه کش کوه به پایین پرت کرد.
دست و پای جوان ِ دوست داشتنی شکست و برای مدتها زمینگیر شد.
مردم روستا برای او بسیار متاثر شدند اما جرات نکردند به هیبت اعتراض کنند.
هیبت که از ترس مردم خبر داشت فکر میکرد که با این کار دیگر کسی به فکر رقابت با او نخواهد افتاد.
او درست فکر کرده بود اما هرگز گمان نمیکرد بعد از آن اتفاق دیگر هیچیک از مردم ده انجیر نخواهند خورد.
قـرص نانی از محبت کار صد خرمن کند
سینه ای از شیر مادر کار صد دامن کند
آنکه در "مــا " از خودش مهـری نجست
راحتــــش بگــــذار تـا مــــن مــــن کند
گرمک نوشت: عاقبت موفق شدم داستانی بنویسم که هیچ ربطی به مسائل سیاسی روز نداشته باشد.
بیهوده تلاش نکنید. صد سال هم بنشینید و
مو از ماست بیرون بکشید رابطه ای نخواهید یافت.(حتی انتخابات آتی مجلس)
سلام علیکم....
ایولا امید خان...حالا به لیست ...کتاب داستنانی هم اضافه شد که باید چاپش کنید...
من شدم هیبت....
دیگه تنها شدم رفت....
شما و هیبت
بلا به دور بانو!
خیلی زیبا بود
رابطه سیاسی داره ولی من نمی خوام افشا گری کنم
به سر کی قسم نداره
بچگی ....خیلی صادقانس ....ولی الان دیگه نباید بچگی کرد....
پس بزرگی کنید
خیییییییییییییییییییییییییییییییلی بابا
کل داستانت بوی سیاست میداد و ما هم یه جوریمون میشد که مثل خودت پاسخ بدیم ولی نمیتونیم هنوز باید بریم جلو بوق بزنیم ، البته سوت هم اشکال نداره به شرطی که بلبلی نباشه
خوب ما هم میگیم هیبت زده
شوما هم بگین زده
بوی سیاست؟
اصلا و ابدا
بوق رو منم هستم
درود بسیار رفیق...
چقدر داستانتان بو نمی داد!
اصلا
یه احمقی گفت:
این مطلب مربوط به انتخابات آمریکاست
ایران که انجیرخوار نداره.......
مرغی که انجیر میخوره نکوش کجه
اینجا هم بر صراط مستقیمند
سلام

بوی سیاست نمی دهد؟؟
آقا امید وبی خیال به مسائل روز!!!!!
بوی انجیرها کاملا بوی گرمک را از بین برده
گلی عطر خودش را دارد
بخصوص گل سیاست
قضیه گرمک چیه؟
قضیه اش اینه که وقتی هوا گرم میشه یواش یواش سر و کله گرمک هم پیدا میشه
نتیجه اینه این گرمک دوزیسته
ولی دعای ما آدمها بی تاثیرن نیست
البته
سلام امید خان .

آهنگ وبلاگتون بسیار زیباست .
ستانتون هم خیلی جالبه
مرسی
شما زیبا می بینید
سلام و درود گرمگ گرامی...
داستان بی ربط به مسایل سیاسی شما فوق العاده بود اما باور کن خود مطلب داد میزد که درمورد چی و چه مساله ی روز سخن میرود...
شاید داد می زد ولی من نشنیدم
سلام رفیق
جان من بیا حالا یکمی سیاسی بنویس
تو رو خدا
بیا دیگه
دلمون سیاسی نامه خواسته ها
جان داداش بنویسی ها
یاد اومد بی بی (مادر بزرگم) یه مثال می زد:
می گفت سرم رو می شکنی و در دامنم گردو می زاری؟؟
درود بر مادر بزرگ دانای شما
از ما بیشتر چیز می فهمیده
دوباره درود:
آهنگتونو الان شنیدم ....زیباست
خودم هم خیلی خوشم میاد ازش
ممنون
چرا؟
سلام
عجب داستانی بود
عالیییی بود
اینم سیاسی بود نه؟
البته من گیرندم تو مسایل سیاسی ضعیفه
منم سیاست سرم نمیشه
خودم را قاطی می کنم
ما که ربطی ندیدیم به مولا !
خصوصا به انتصابـ.... ببخشید ... انتخاباط !
هر دوش درسته
فقط مصداقش غلط است