طراری را چند شاگردی بود تازه کار که هرچه را شبانه می دزدیدند صبح می آوردند خدمت او تا هم سهم او را داده باشند و هم درس جدید را فرا گیرند.
یک روز صبح وقتی شاگردان با خورجین های دزدی در پیش استاد به صف شدند او متوجه یکی از شاگردان شد که کلاه مضحکی بر سر گذاشته و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد.
پرسید: ببینم داخل کیسه ات را ! مگر دوش چه صیدی کرده ای که اینگونه ذوق مرگ شده ای؟
اما وقتی در خورجین او نگریست چیزی نیافت.
شاگرد گفت: استاد! دوش به خانه تردستی دستبرد زدم و زان میان کلاهش را که از همه گرانبها تر بود به سرقت بردم.
طرار پرسید: چگونه دریافتی که کلاهش زان میانه گرانبهاتر است.
شاگرد گفت: زیرا که دیروز مشاهده کردم در میان جمعیت می گردید و در میان بهت مردم از درون آن فرت فرت چیز در می آورد. انگار که گنجه ایست که همه چیز در آن موجود است. من نیز به فراست دریافتم که کلاه بسیار گرانبهاییست پس شبانه به خانه اش رفتم و آن را برداشتم و خدمت شما آوردم.
طرار دانا گفت: چنان کن که آن تردست میکرد تا بزرگی کارت معلوم گردد.
پس شاگرد همچنان که تردست می نمود رفتار کرد و دست در کلاه نمود اما چیزی نیافت.
طرار گفت: چه شد؟
شاگرد گفت: استاد! به گمانم آن فلان فلان شده قبلا آن را خالی کرده است.
طرار خندید و گفت:
آسمان را هم اگر دزدید دزد چون ندارد فهم آن خاکست مزد
گرمک نوشت: جهت تنویر افکار عمومی باید عرض کنم که داستان امروز ما علاوه بر
عدم ارتباط با قضیه تسخیر هواپیمای جاسوسی شیطان بزرگ ، کاملا بی ربط و فقط جهت پر
کردن صفحات وبلاگ است.
سر نخ میدی ؟
من با گفتن کلاه خیالای دیگه ای بسرم زد
کلاه گفتم جیب که نگفتم که خیالاتی شدی
سلام

جالب بود، هر چند که گفته بودید بی ربط است ولی کلی حال کردم!
آدمی با بی ربط ها بیشتر حال میکند
عین خودمی
بهله و این چنین شد گرمک نیز آب بند شد....
امید خان شرمنده ها البته که ارادت خاصی به اشعار شما دارم ولیکن صفحه پر کردن آن هم در وبلاگ وزین شما!!!
هنوز سعادت نداشته ام
ولی شاید به زودی مستفیظ شدم
کجای اینجا وزین است بانو!
سر و ته یه گرمک را بزنید 5 کیلو نمی شود
خوشم میاد سه سوته همه رو میزاری سر کار
ایول
اولیش خودم رو
قربانت
سلام ...خوبید؟؟؟؟/
باز از همان دست نوشته های دو پهلو لذت بردم گرامی
درود
ما خودمون گرفتیم به اون ماجرا ربطی نداشت...بعد اونوقت اینایی که هواپیمای شیطان تسخیر میکنن شیطان پرست محسوب نمیشن؟!
چرا ویروسش واگیرداره
می، خواهم وجز از لب یار م نشوم مست


این شیــــــوه ی عاشقانه ی زیــبا هست
حیفا که منم اســــــــــــــیر تاریکی و غم
خوش باد کســـــــی که از هستی رست
درود بر امید مهر
مرسی استاد


شنیدن کلام ناب تان شیرین تر از عسل است
درود
سلام
جالب بود....موفق باشید و سربلند....یاحق
سپاسگزارم رفیق
سلام
جالب بود داستانت امید جان
مرسی
درود
لطف شما مزید
قصه ی دزدی طرار نشاید باور


که بود حقه بسیار ، کلاه شر خر
زیرکی گفت خریدند ز پول ِ خاور
آن نه آن پول ،ز جایی دیــــــگر
لامروت نه که نفت اش گویند
گر سیاه هست ولی باشد زر
درود بر امید گرم مزاج و عاشق پیشه ی ما
سپاس از استاد همیشه مهر ورز امید


بیکران ارادت استاد!
سلام
داستان جالبی بود
سعی میکنم ربطشون ندم
نمیشه ربطش داد
این کجا و ان کجا
حکایت جالب و شنیدنی بود
مرسی
خواهش می کنم
نظر لطف شماست
تو که همیشه پستاتو با شعر شروع میکردی این سری با داستان شروع کردی!
داستان جالبی بود..
گهی هم باید پشت به زین
درود
حکایت " اسب تروا " است ..، اخوی !
بله اخوی!
عوض سم کفش پایش کرده ام
نگرفتید..
حکایت هواپیما، حکایت اسب ترواست ، " اسب تروا " را که در خاطر دارید ...
اینم ممکنه
اینم میدونم اونا مفت چی رو از دست نمیدن
راستی کارگاه می شدید بد نبود