گفتمش: ای بخت تیره وقت چیست؟ گفت: رستاخیز! پس وقت نیست
گفتمش: با ما چرا بد کرده ای گفت: دوشین قورمه سبزی خورده ای؟
گفتمش: تقدیر ما دست تو بود گفت: هرگز! بلکه در شصت تو بود
گفتمش اینجا برایم بسته است گفت: دنیا از تو دیگر خسته است
گفتمش: خورشید ما را پس بیار گفت: خوابی ، ورنه بیدارست زار
گفتمش: خوابی برای غصه نیست گفت: اینجا خستگان را قصه نیست
گفتمش: از پا نیفتادم هنوز گفت: ساکت! پس دهانت را بدوز
گفتمش: فریاد دارم خشم و خون گفت: شاید، تا کی اش آید برون
گفتمش: دل را به دریا می زنم گفت: من هم پاچه بالا می زنم
گفتمش: با سیل ما همراه شو گفت: فعلا یک قدم در راه شو
گفتمش: پایان دنیا مال ماست گفت: دنیا حاصل احوال ماست
گفتمش: حرف حسابت را بگو گفت: تنهایی، برو یاری بجو
قیل و قالت مرهم این زخم نیست حلّ ِ مشکل ها گره بر اخم نیست
کوه را از تیشه کی ترسان کُنی جز به یک آتشفشانش بر کَنی
همصدایی کن که فریادت رسد موج رستاخیز بنیادت رسد
آنگه از ما بخت و از تو بختیار روزگارت می شود در اختیار
گفتمش : با این سکوت ِ دلهراس؟ گفت: بانگی مانده تا یک انعکاس !!!
گرمک نوشت: یک چیزی می خواهم بگویم اما
زبان گفتنش را بلد نیستم. برای همین به زبان شعر می نویسم تا خواندش سخت تر شود.
این هم یک جور مردم آزاریست دیگه
اینم از دیکتاتور یمن. راسته میگن آسیاب به نوبته؟!!!
سلام
چه از این زبان گویای شما رساتر توان گفتن دارد ؟!
اشعار تان حرفی از حرف دیگر زیباتر است و پر مفهوم تر ...
ممنون از این همه ذوق الهی ...
قربانت برادر ...
اینم از کمال همنشنی با شماست
یعنی اگر این بار احیانا آسیاب به نوبت نباشد؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
اما من شدیدا اعتقاد دارم اگر قرار هم بر این باشد که آسیاب به نوبت باشد اما باز هم بدون هیچ تلاش و کوششی امکان ندارد ........
ندارد
ندارد
ندااااااااااااااااارد
کاش دست هایی بود که این آسیاب را تکان میداد!!!!!!!!!!!
خوابیم یا بیدار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هنوز خوابیم
سلاااام
آن چه گـــــرمک گفت ما آمـــوختیم
گر چه از بی گرمکی بس سوختیم
همیشه دلنگار باشی
اقا امید ...باعث شدیدبا وسواس کلمات را انتخاب کنم ...به طوری که بهتر دیدم جز سکوت چیز دیگری ننویسم... اخه هرچی مینویسم میذاری به حساب هندوانه ....
نه اینکه هندوانه خیلی دوست دارم
هرچه دردست در این عادت بی درد مرا بود



هرچه زخم است از این تیزی نامرد مرا بود
بر من از عادت و رخوت چه بلاها که نیامد
زین سبب بود که این چهره دل زرد مرا بود
آنچه درمان من خسته شده درد بود
سرخی آه نشان از رخ یک مرد بود
او گل سرخ رخش رازوجودش پرداخت
گرچه در باغ دلش رنگ گل زرد بود
اینکه آسیا ب به نوبته شکی نیست
ولی نمیدونم این آسیاب روزهای خوش ما چرا اینقدر صفش طولانی هست و نوبت ما نمیشه
هر چی صف جلو میره مقصد دورتر به نظر میاد
به خاطر اینه که خارج از نوبت رد میکنه
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
شاید هم گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم!!!!
رفیق تکی
شما یگانه اید
درود
درود
ماهم ایستاده ایم همین طوری صف را نظاره می کنیم
ببینیم کی نوبت ما می شود
می شود
نظاره کافی نیست
سلام امید عزیز


پستی دارم ویژه خوشحالم می شوم
حضورت را شاهد باشم
من میمیرم واسه پستهای ویژه ات استاد!


برای خودت ناراحتم امید عزیز...از رنجی که می بری و چشمی که آبدار اندوه ایرانه ولی برای کشورم از صمیم قلب خوشحالم که هنوز مثل تو رو داره...برقرار باشی...
ممنون که درکم می کنید
مرسی
راست میگی نظاره کافی نیست
نمیدونم این آرپی جی هفتم را کجا گذاشتم
خداکنه تاحالا زنگ نزده باشه
تفنگت را زمین بگذار برادر
صدایت را بردار امروز
دوست عزیز سلام با مطلبی به عنوان عزاداریهای مرسوم بدعت یا سنت به روزم یه سری بزن نظر یادت نره
سلام
حتما
سلام امید
خیلی خوب بود
یه شعر تو این سبک شنیدم که میگه :
مهتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت . مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی کین چونین افتان و خیزان میروی . گفت عیب از راه رفتن نیست ره هموار نیست
.
.
.
گفت می بسیار خوردی کین چونین بیخود شدی . گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زنند هوشیار مردم مست را . گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست
با شعرت حال کردم
امید که حال تان خوش و دلتان خرم باد
چه خبر بوده تو این مدت که نبودم تو وبتون!!!!!!!!!!!!!
ایول
ایول
خبر غیبت شما بود
که با امدنتان به خوشی تمام شد