یا رب! تو نبستی در و خاموش نکردی
غیر از خود من حرف کسی گوش نکردی
هرچند ترا یاد نکردم مگر اندک
اما تو مرا هیچ فراموش نکردی
آغوش تو باز و هوس غیر تو کردم
در غیبت من هیچکس آغوش نکردی
برعکس رفیقان که وفادار نبودند
در پشت سرم حیله و پاپوش نکردی
این تن همه درد است که درمان تو می خواست
هر نیش که دادی تهی از نوش نکردی
صد بار خطار کردم و هوشیار نگشتم
اما نزدی سیلی و بیهوش نکردی
قربان خدایی که دلش بی غل و غش بود
دل دست تو دادیم و غمی توش نکردی
گرمک نوشت: دو سه روزی از فشار روزگار مچاله بودم. چرایش بماند اما تلنگری بود که با خدا کمی آشتی کنم. انگار که منتظر من بود تا برگردم و از زبان خودم حرف دلم را گوش کند.
گرمکانه: هر کسی خدایی برای خودش دارد. عوض ذق شدن در خدای دیگران با خدای خود آشتی کنیم.
سلام
درود
خوبی؟
امید من برای اولین بار اول شدم! چه تاجی سرم میزنی؟
اول نشدی
ولی هر چی تاج گل پسره حق سر مبارکته
مرسی عزیز!
فوق العاده بود
خیلی قشنگ بود
شما فوق العاده لطف دارید
بالا برویم ..پایین بپریم ...چپ برویم ..راست بیاییم...باز میرسیم
به همین نقطه ...
..همین نقطه اخوی !
منظورت نقطه خداست؟
من که اغلب گمش می کنم
امید جون
خدا هیچ وقت ما رو فراموش نمیکنه و این ما هستیم که وقتی غم و غصه و گرفتاری میاد سراغمون تازه یادش میافتیم
یادش میافتیم که آره یکی هست که ما رو بدون هیچ چشم داشتی نجاتمون بده
گاهی ما خیلی به خدای خودمون ظلم میکنیم
کاشکی موقعیتی برامون پیش بیاد که تو شادی هم به یادش باشیم و هیچ وقت باهاش قهر نکنیم
این هر کس برای خودش خدائی داره هم درسته یکی اسمش رو میزاره خدا یکی میزاره نیروی برتر یکی ... این حرفت من رو یاد اون شعر ه دید موسی شعبانی را به راه انداخت که طرف رو مسخره میکرد که این چه وضعشه مگه خدا کیه که تو شونه به سرش بکشی و یا چارق به پاش بکنی که همون موقع
بهش وحی شد چیکارش داری ؟ اون داره اینجوری با من حال میکنه تو مراقب خودت باش که از من دور نشی
شاد باشی داداش
داستان موسی و شبان خوب یاد اوری کردی
همیشه از این شعر لذت برده ام
از انهایی که خدا را چون بت خشک و سنگی میکنند متنفرم
ایشالا که فشار روزگارتون هر روز کمتر از دیروز باشه
شعرهاتون خیلی زیبا هستن
انشاله هیچکس تو فشار روزگار نباشد
خرد کننده است
ممنون
سلام

خوبی امید جان؟
شعرخیلی زیبایی بود
اما به نظرمن بیت آخرش استفهام انکاری داشت؟
نمیدونم اسم ارایه رو درست گفتم یا نه
دل دستتو دادیم وغمی توش نکردیم . .
نمیدونم . شاید من اشتباهی دل دست خدا نداده بودم و فک میکردم دادم که غم رفته توش
راستی. اینتلنگر ها رو من هم تجربه کردم.
بعضی مواقع خیلی حساب کار رو دست آدم میاره
فدایت
هر چی تو بگی درسته
من به شعر اینجوری نگاه نمی کنم. همان که تو ذهنمه سعی می کنم بیرون بریزم
قافیه و قواعد برای دبیران ادبیات خوبه . برای ما نون و اب نمی شوند
قربانت
راستی امید
این رو خوندی؟
http://fanna.blogfa.com/post-289.aspx
اگه اینو خوندی و جایی از کار مشکل داشتی بگو من در خدمتم
من خودم با این یاد گرفتم
اما اصلا باش حال نکردم
خدا کنه سر در بیارم
مشابه اش را قبلا امتحان کردم. ممنون دکی!
کاش ولمون کنن با خدای خودمون حال کنیم
هی خداشونو تحمیل نکنن
اخه بیچاره ها فکر میکنند خدای اونها بهتره با اون چهره غضبناکش
من میمیرم برای خدای خودم که همه اش رحمت و مغرفت است
امید عزیز
سپاس گزارم مهربان
حض.ر صمیمانه و نگاه نقادانه ی شما عزیزان
چراغ راهم خواهد بود
فعلا چراغ خاموش کار می کنید
کاش مثل سابق چلچراغ بودید
سلام
عالی بود
به ما هم یه سری بزن
مرسی و حتما
چراغ ما از برق شما تامین میشود


برق ما نیز از نیروگاه شما تامین می شود

خیلی زیبا بود
متشکر
درود بر شما ، ... با یاد خدا دلها آرام میگیرد ، حتی اینروزها! آذرکده
مثل همیشه خدا
سلام خیلی زیییییباااااااااااااااااا بود
میگه اگه یه وقت دیدی یه بغض تو گلوت گیر گرده دلت خیلی تنگه ولی نمی دونی برا چی بدون که خدا دلش برات تنگ شده و می خواد باهاش حرف بزنی...........
وما همچنان غافلیم
همینطوره
و چقدر خدا برای ما دلتنگی میکند و ما غافلیم
..تصور میکنم گاهی آنقدر بالا و پایین میرویم و
و دور خودمان میچرخیم که دچار سرگیجه میشویم ...و بعد ..
تلو تلو خوران میخوریم به همدیگر ..پای هم را لگد میکنیم ..حتی
گاهی روی همدیگر (گلاب به رویتان ! ) بالا می آوریم....وبعد..
به ازای هر لگد اشتباهی که خورده ایم ده لگد غیر اشتباهی
به پهلو دستی میزنیم و ..به ازای هر ....! ...و بعد ..
اجتماعی مملو از انسانها که با هم درگیریم !
شاید اگر درنظر بگیریم که اگر گهگداری تنه ای خوردیم ..پایمان لگد شد
...از " گمگشتگی " انسانیست که سرگیجه گرفته ؛ به جای
لگد اضافه یک قرص دیمن هیدرینات به او میدادیم ! و حواسمان بیشتر
جمع سرگیجه های خودمان میشد !
( برای خویش مرور میکردم ..شما منزهید ..)
بیشتر اوصاف این حقیر سراپاتقصیر بود
دلم گرفت از خودم
سلام مناجات زیبایی بود .
چقدر ما در خویشتن خویش گم شده ایم ودر بند تن گرفتار
وقتی به کشور سومالی نگاه میکنم که کودکانشان برای زنده ماندن میجنگند از خودم خجالت میکشم که با وجود تمام چیزهایی که خدا به من داده از او غافلم
اونا برای ما اینه عبرتند. اگر درس بگیریم
مثل همیشه غافلگیر کننده و عالی بود.خوش به حال ما که گرمک خوانیم.
شرمنده می کنید. گرمک شما شیرین تر است
شرمنده از این فریاد بلندی که زدم خیلی وقت بود فریادم در گلویم گیر کرده بود ولی امروز منفجر شد .
از این همه سکوت مرگبار خسته شده ام گویی بره هایی رام هستیم که به دنبال چوپان دروغگو به هر طرف کشیده میشویم
بلندی اش خیلی عالی بود
برای تخلیه عقده های انباشته مان لازم است
ما که دنبال ان مترسک دروغگو نیستیم
اما کاش بی تفاوت هم نباشیم
آواتارتان زیباست اما چرا کودک در بند را انتخاب کرده اید .


به اندازه کافی در زندان ها زندانی داریم
ما چون کودکانی هستیم که در حبس اندیشه خود گرفتار امده ایم
بلوغ ما همان روشنی اندیشه و رهایی از زندان خود است.
ممنون از بذل توجه و دقتتان
سلام بر امید عزیز ...

دیروز سرور بلاگ جدید چند ساعتی قطع بود ... بلاگ اسکای از نظر اینگونه مسائل بی نظیر است ... ضمن اینکه حضور دوستان همدلی چون شما برایم سعادت بزرگی است... دیروز صهبانا را با نهایت شرمساری در بلاگ اسکای راه اندازی کردم . با همان آدرس قبل ...
یکدنیا از لطف شما متشکرم .
آقا تشکر از ماست
اینجا کنارمان باشی بیشتر باهات حال می کنیم
درود بر صهبانا با بازگشت طلایی اش
غزل خوبی بود....
"خدا هزاران سال است که تنهایی اش را اینگونه فریاد زد:
قل هواله احد..."
اگه ما هم می نالیم خب به خودش رفتیم.
سلام
اما ما او را داریم . او کی را برای همدلی دارد؟
درودو دو صد بدرود

قربون خدا جون برم که هیچوقت تنهامون نمیزاره
خوشحالم که مشکلتون رفع شده
خدای خوبی است. خدا را شکر که او تنها خدایی است که ما می شناسیم
سلام






واقعا شعر زیبایی بود
راستش با خوندن این پست یه حس خاصی پیدا کردم
انگار منم از خدا خیلی دور شدم
با خدا که حرف میزنیم سنگینی و فشار هیچ چیزی رو حس نمیکنیم
امیدوارم همیشه بهترین همدممون فقط خدا باشه و خدا
راستی اگر اجازه بدید دیوار وبلاگم رو به یه گرمک شیرین مهمون کنم؟؟؟
شما که با خدا ندارید . حالا من بیچاره یه چیزی
سلام

درود بر داداش خودم
خوش به حالت داداش...من که چند وقته خدا که هیچ خودمم گم کردم و نمیدونم کجا میرم...سردرگمی داره دیونم میکنه...
منو داداش در لحظه های زیباتون فراموش نکنید
ای بابا! ما که امیدمان را به خدا با اپهای شما شارژ می کردیم
حالا چیکار کنیم؟
خیلی زیبا بود.
البته مثل همیشه.
سلام
شرمنده دیر اومدم.
امید خان خوبن؟؟
ممنون خوبم. البته نه به خوبی شما
درود بر صدف بانو!
سلام



وااای اولش رو که خوندم چقدر ترسیدم
فکر کردم آخرشم پستای اینجا کار خودشو کرده و ...
خدا رو شکر موضوع دیگه ای بود
خیلی هم جالب بود
من از اولش مدرسه رو دوست داشتم و بچه درس خون بودم
درووود بر همه معلمین و اساتید عزیز
امیدوارم کاکل زری تون هم یه روزی مثل خودتون انسان بزرگی بشه با ذهنی بزرگ و البته زیر سایه پدر و مادر مهربونش
ممنون بانو!
اگر بدونید خودم اونوقت چقدر ترسیده بودم قبول می کردید که داستانش هم ترس دارد
بنده که بزرگ نیستم کاش اون ادم بزرگی بشود مثل شما
سلام


خواهش میکنم
ممنونم از لطف همیشگیتون
شرمنده که شما و خیلی از دوستان عزیز مجبور شدید نامه بذارید
منم کلا به این فصل الرژی دارم البته از نوع روحی
البته فکر کنم دعای شما و دوستان کارگر شده خدا رو شکر امروز کمی بهترم
انشاا... تا چند روز آینده نظراتم رو باز میکنم
امیدوارم دعاهای ما هم برای شما اثری داشته باشه و زودتر ازین گرفتاری و حس نا امیدی بیرون بیاین و همچنان با نشاط و پر انرژی ادامه بدید
بازم ممنونم از لطفتون
امید جان یکی در میون دلت غم میگره

نبینم غمتو
خب من از این پستت اینو برداشت کردم
خدا همیشه باماست عزیزم
یه چیزی رو دلم سنگینی میکنه
دستم خودم نیست
ممنون عزیز!
خدایا گاهی تو را بزرگ می بینم و گاهی کوچک ، این تو نیستی که بزرگ و کوچک می شوی این منم که گاهی نزدیک می شوم گاهی دور
بزرگی و نزدیکی از تو و کوچکی و دوری از من
خدایا تو چقدر خوبی