X
تبلیغات
رایتل

چشم هایت را پس بگیر

شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 10:31


قصه های زندگی افسانه است


آن که باور می کند دیوانه است


 

ما نه آن هستیم که در آن قصه ایم


گر چنین پنداشتیم اندر غصه ایم


 

چشم امروزت گشا ، دیروز رفت


هرچه بود، آن شادی و آن سوز رفت


 

جاده ی عمرت نشسته روبرو


می شتابد زندگی چون آب ِ جو


 

گر نمی خواهی بمانی در قفا


از زمین برخیز بر زانــوی پـــــــا


 

قصه ها ما را به خُردی می برند


چشم ها تنها به بُردی می برند


 

پس بگیر از قصه ها چشمان خویش


تا برانی عمــــــــــر بر فرمــان خویش

 



گرمک نوشت:


دیشب به پیشنهاد خانمم مطلبی را در مجله ای مطالعه کردم که بسیار سودمند بود.


نویسنده به بیانی ساده ریشه ی عقب ماندگی ها و سرخوردگی های ما را به جای اینکه مانند اغلب روان شناسان به کودکی نسبت دهد، برعکس ریشه مشکلات را در اوهام و قصه های ساخته و پرداخته ذهن کودکانه ی ما میدانست که چون وزنه ای بر پای حرکت مان بسته شده بودند و ما را اسیر خود کرده بودند.


او علت علاقه ما را به تماشای فیلم و خواندن داستانها را جستجوی ما برای پیدا کردن شخصیتی کاذب اما دلخواه در لابلای سلولهای خیال پرداز ما میدانست.


او در پایان میخواست که چشمهایمان را از ذهن قصه پردازمان پس بگیریم تا با کمک بینش واقعی مان ، فرمان زندگی را خود بدست بگیریم!

نظرات (17)
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 11:50
اول:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما همیشه اولید حاجی!
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 11:53
حالا بریم سر موضوع پستت:
کار روان شناسا و محققا و ... معلوم نیستا! امروز ی حرفی میزنن فردا ی چیز دیگه میگن!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به دلخوشی بیمار حرف می زنند
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 11:54
سومم شدیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حاجیا همیشه اولند
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 11:57
منم مطالب روانشناسی را دوست دارم البته نه هر چیزی را
به نظرم نویسنده درست میگه این ذهن ماست که با خیال پردازی واقعیت های موجود را کم رنگ میکنه وزندگی را برای ما سخت .
باید چشم ها را شست وجور دیگری واقعیت ها را دید .
شعرتون بسیار زیبا وگویا بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی باو!

در مورد شستن چشمها کاملا موافقم
عینکم نزنیم باز بهتر
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 12:04
جهنـــــمـﮯ بـپـــا میــــکنــد

دلــــــــم

وقـــــتـﮯ

شـــــــعرﮯ بیــــــاید

و تــــو

میــــــان آن نبــــاشــــﮯ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چقدر زیبا بود

ممنون دوست من!
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 13:23
حاجی ها همیشه اولند اسم فیلمه جدیدته؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه تو بازارچه می گفتند
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 15:19
داداش میدونی چیه؟ گاهی اینطور مقالات دقیقا همدیگه رو همچین نقض میکنن که آدم میمونه قسم حضرت عباس رو قبول کنه یا پلوی یزید رو که چرب تره { ضرب المثل رو حال کردی } بزار یه مثال بزنم
مثلا مقاله هایی نوشته میشه که میگن زیاد واقع بین بودن هم گاهی مضر هست و آدمی نیاز به رویا هم داره و اگر زیاد واقع بین بشه میشه ماشین زده

به هر حال ما که تو حل کردن اینجور مسایل هنگیم بقیه رو نمیدونم

شاد باشی داداش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستش داداش من خودم هم از این چیزا زیاد دیدم
ولی این یکی بیشتر با عقل جور در میومد

ضرب المثلت حرف نداشت
باید رایج در زبان فارسی اش کرد
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 16:30
گرمکی جان
دلمون خوش بود به همین افکار کودکیمون
حالا میگی بیخیالش بشیم
راستی هنوز یارانه میگیرید یا که توی دور دوم حذفوندنش؟؟؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یارانه ها را به اونا میدن که به کودکی شون فکر نمی کنند
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 17:27
میگن پشت هر مرد موفق و مفید یه زن خوب ایستاده
امروزم مفید واقع شدید به لطف بانو

فکر کنم امام علی یه حدیثی در این مورد داشتنا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کلهم مفید بودن امید گرمکی به بانو مرتبط است
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 18:15
سلام منم لینکیدمت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی
شنبه 30 اردیبهشت 1391 ساعت 18:58
طنابی که با هم
برای رسیدن به ماه بافتیم ،
قدّ آسمان نبود .
حالا که می روی ،
چهارپایه را بکش
این طناب
اندازه ی گردن من است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خسته نباشید
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ساعت 02:06
سلام
خعلی هم زیبا!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون رفیق!
کجایی؟
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ساعت 09:53
سلام امید !

ما که تو زندگی خوشی نداریم اقلا بذار تو اوهام و خیالاتمون خوش باشیم ... ضرب المثلی هست میگه وصف العیش نصف العیش شوخی میکنم

ارادتمندیم
یاعلی مدد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بذار کمی هم بد بگذرد حسین جان!

قربان رفیق خوب!
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ساعت 14:52
امید نوشت:

برس ای دل به مژگانش، که آن بالا خطر دارد
به پنهان کرکس ِ هیزی، به چشمانش نظر دارد

برس ای دل به دامانش، غباری گشته مهمانش
هوس کرده به چشمانش، خیالاتی به سر دارد

برس ای دل به دستانش، میان باغ و بستانش
کسی بوییده پنهانش، ولی دستش تبر دارد

من نوشت:

به جان منهم خریدارم اگر جان را خطر دارد
خطرها بی ثمر نبود اگر باغی ثمر دارد

به پیری عشق در سر شد سر بی حاصلم اما
کجا ترسد زجان خود کسی را تاج سر دارد؟

اگر دل بازد او بر جان به مرغ آشیانه ِدل
کجاباشد هراس ازآن رقیبی که تبر دارد

درود بر امید دلم
که در پیرانه سری بر سر ذوق آردم دل مرده

امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود استاد!
ما چه باشیم که استاد عشق پرور را به ذوق آوریم

نمک پرورده ایم بزرگوار
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ساعت 17:13
سلام .

خسته نباشید با این همه سروده !

برای من فرقی نمی کنه این حرف ها .

بنده اونقدر هنگم کهدیگه نمی رسم به این چیزا فکر کنم !

امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشا به سعادت شما
دوشنبه 1 خرداد 1391 ساعت 13:33
چه فرقی می کنه بازم توی بچگی دیگه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 3 خرداد 1391 ساعت 12:43
بزن اون دست قشنگه رو که همه چیز مملکت و ول کردن چسبیده به آلتش....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کدوم الت
درست حرف بزنید
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.